#نقطه_سر_خط_پارت_176

اخمام تو هم گره می خوره و می گم: چون کارم مهمه و سرمم شلوغه.

دست به سینه می شه و مستقیم بهم زل می زنه. دکتر پارسا این همه خیره بود؟ سرچ می کنم... نبود

ولی حالا هست. هم خیره، هم شوخ و هم گزنده.

سرمو با اخم به نشونه ی چیه تکون می دم، که با صدای ملیح یک زن از صندلی پشت سرمون، به عقب برمی گردیم... یاشگین! خواهر همین تحفه ی بغل دستی!

به رسم ادب از رو صندلی بلند می شمو باهم دست می دیم. اون هم همراه داداشش برای ارائه ی پروژه اومده. پروژه اشون در مورد تاثیر تلقین، بر سردرد های میگرنیه.

با رسمی شدنِ جلسه، روی صندلیم می شینم.

...

کلافه هدفنو از گوشم بیرون می کشم. موضوع پروژه ی مورد بررسی، اجرای یه برنامه ی بهداشتی تو کشور مجارستانه.

با خودکار روی کاغذ ضرب می گیرم. چرا کارخونه ی ذوب آهن با اینکه مواد آلاینده اش برای تنفس مضر هستن، توی تحقیقات تبرئه شده؟ چرا آمار بیماری و مرگ بین مردم بیشتر از کارگراست؟

دورِ کارخونه ی ذوب آهن دایره می کشم.

واقعا جامعه ی کارگرا می تونن نماینده ی مردمِ فلوریدا باشن؟ اصلا می تونیم، نتیجه ی تحقیقی که روی کارگرا بدست اومده رو به شهروندانِ فلوریدا تعمیم بدیم؟

سنگینیِ نگاهِ دکتر پارسا رو روی خودم حس می کردم. دستی به صورتم کشیدمو اسلاید موبایلمو باز کردم.

باید از چیزی مطمئن می شدم.

تو گوگل، تلفن روابط عمومی شرکت ذوب آهن اصفهانو پیدا کردم. شماره رو گوشه ای یادداشت کردمو از تو اینترنت در اومدم. شماره ی درخواستِ اعتبارِ موجود توی سیمکارتمو وارد کردم. آه از نهادم بلند شده. ایرانسل چقد دندون گرده؟! همه اش صفحه ی دوتا سایت 1مگابایتیو باز کردم. 3تومن از شارژم کم کرد. منمو 82ریال!

میونِ بهتِ اعتبار باقی مونده ام، گوشیِ سیاهِ لمسی به سمتم گرفته می شه. نگامو از گوشی به چهره ی بی تفاوتِ رو به جلوش می دم. دستشو تکون می ده و می گه: بگیرش دیگه!

قسم می خورم این دکتر پارسا نیست. اگه با یاشگین رودرباستی نداشتم، قطعا ازش می پرسیدم ببینم این واقعا داداششه یا نه؟!


romangram.com | @romangram_com