#نقطه_سر_خط_پارت_175

انگار تنش میخاره با یکی کل بندازه! پکیج توی دستمو باز می کنم و کاغذ آچارو همراهِ خودکار بیرون می کشم.

--راستی بهترین که انشالله؟

برای لحظه ای مکث می کنم. این سوالو دقیقا چرا الان می پرسه؟ اگه با یکی تو حالِ بد وبیماری خداحافظی کنم، وقتی که می بینمش اولین چیزی که به ذهنم می رسه، پرسیدن حالشه؟ یعنی می خواسته بگه که فهمیدن از حالت برام اهمیتی نداره؟!

تمامی سوالاتِ بچگانه ی ذهنمو پس می زنمو خشک و خالی می گم: خوبم

انگار نه انگار روزی روزگاری، توی یه روستای بحران زده، به هم کمک کردیم. انگار نه من اون مریمم و نه اون اون دکتر پارسا!

درِ خودکارو باز می کنم. سوالِ دکتر کالین، اونقدر اولویت داره که نخوام به سوالای صدمن یه غازِ ذهنم در موردش فکر کنم

--بله زبونِ فعالت خبر از حالِ روبه راهت داره. اینجا چیکار می کنی؟

نـــچ این واقعا یه چیزیش شده.

نفس صدا دارمو بیرون می دم و با پررویی و دور از هر نزاکتی می پرسم: خودتون اینجا چیکار می کنین؟

نگاشو یه دور تو صورتم می چرخونه و روی ابروهام ثابت نگه می داره. بی اختیار دستم تو هم گره می خوره. می دونم خیلی نازک شده، شبیه زنای تازه ازواج کرده شدم. خدا بگم چیکارت کنه! الهامِ خر.

--اینجا ارائه پروژه دارم

دست از بدوبیراه گفتن به الهام برمی دارم و با خباثت، به تلافی همه ی حرفایی که تو این چند لحظه بارم کرده می گم: بهت نمیاد.

تک خنده ای می زنه و زیر لبی می گه: که بهم نمیاد؟! باشه... یکی طلبت

لبخند ملیحی تحویلش می دمو بی توجه بهش، روی کاغذ، تصویر دو مربع به نشونه ی دو کارخونه ی ذوب آهن و سیمان و یک مستطیل به نشونه ی شهر فلوریدا می کشم.

--چرا همیشه سعی داری جوری نشون بدی که کار مهمی داری و سرت خیلی شلوغه؟

خودکارِ توی دستم ثابت می شه. حرفاش واقعا توهین نیست؟! اصلا این واقعا دکتر پارساست؟ زمین تا آسمون این دکتر با اون دکترِ توی ورزقان فرق داره...


romangram.com | @romangram_com