#نقطه_سر_خط_پارت_174
لبخند می زنم، و ازم فاصله می گیرن. و من به این فکر می کنم، که فقط 6 ساعت وقت دارم.
...
شماره ی صندلیمو چک می کنم. 59.... تای صندلی رو باز می کنمو می شینم. فقط نوکِ پنجه هام به زمین میرسه
تو دلم غر می زنم: پس این 5 سانت پاشنه به چه درد می خوره؟ همینو کم داشتم، کمرم به خاطر راه رفتن با کفشای پاشنه دارگرفته، وحالا هم آویزون بودنِ پاهام!
--فکر نمی کنین قدتون زیادی کوتاهه؟
متعجب از این صدای آشنا، بدونِ هضمِ سوالی که باهاش مسخره شدم، به مردِ سیاه پوشی که داره تای صندلی شماره ی 60 رو می خوابونه خیره می شم. دکتر پارسا!!...
خدایا تو یه روز دوتا سورپرایز، سومی رو بفرسی رسما پس افتادم.
--مشتاق دیدار.
سعی می کنم، خودمو جمعو جور کنم. نگامو از صورتِ شش تیغش می گیرمو به پکیجِ اهداییِ کنگره ی تو دستاش می دم و آروم لب می زنم: سلام
حینِ نشستن روی صندلی جوابمو می ده.
به سمتم متمایل می شه و حینی که نگاش به اطراف و جلوِ، دستشو روی دَسته ی صندلیم میذاره.
آنالیز گرهای غیرفعال شده از تعجبم تازه یکی یکی فعال می شن. جمله ی اولشو که قدمو مسخره کرده بود رو به یاد میارم. و سلام احمقانه ام، بعد از این مسخره شدن حس بدی رو بهم منتقل می کنه.
بی اختیار به سمت مخالفِ صندلیم، متمایل می شم. پاهای کشیده اشو روی هم انداخته، اونقدر بلنده که یه مقدار از پاهاشم اضافه میاد. از طرز تحلیلم بی اختیار لبخند صداداری روی لبم می شینه.
از چشمش پنهون نمی مونه و همونطور که اطرافو دید می زنه می پرسه : به چی می خندی؟
با بدجنسی هر چه تمام تر دستمو به اشاره ی قدو بالاش، تکون می دمو می گم: به قدِ رعنـــااااا
می بینم که به زور داره، لبخندشو مهار می کنه.
romangram.com | @romangram_com