#نقطه_سر_خط_پارت_173
به سمتم بر می گرده و می گه: معلومه دانشجوی زرنگی هستی
نگام زوایای پر چروک و کک و مکی صورتشو می کاوه. منظورِ کلامشو درک نمی کنم.
--بحران جدیدی بین مردم فلوریدای آمریکا، رخ داده و اونم اینه که موج بزرگی از افراد با مشکلات تنفسی فوت می کنن. این درحالیه که، دو شرکت ذوب آهن و سیمان سازی نزدیکیای این شهر، فعالیت گسترده ای دارن. شرکت ذوب آهن، یه تحقیق اپیدمیولوژیکی از همه ی کارگرا و پرسنلش به عمل آورده، اما طبق تحقیق یکساله مشخص شده که هیچ کدوم از کارگرا و کارمندا به خاطر مشکلات تنفسی فوت نشدن. از طرفی آمار کارگرای بیمار اونقدر کمه که در قبال بیمارانِ تنفسی شهر انگشت شمار به حساب میاد
و اعلام کرده طبق این تحقیق اگه کارخونه اش قرار باشه به این سرعت ضربه ای به سلامت مردم شهر برسونه، باید اول از همه کارگرای خودش با مشکل مواجه بشن. پس این مشکلات شاید برخواسته از کارخونه ی سیمان سازی باشه. در حالیکه همه ی ما می دونیم، دایوکسین های ساطع شده از دودکشای ذوب آهن علاوه بر سرطان زایی برای ریه هم مضر هستن.
این رو هم اضافه کنم، تحقیق کاملا علمی، و تحت نظارت مراجع علمی و قضایی بوده. الان مظنون اصلی، کارخونه ی سیمان سازیه. نظر شما در رابطه با تحقیق انجام شده و نتیجه گیری که صورت گرفته چیه؟
دستمو به بند کیفم چفت می کنمو نگامو از فضای سبز و خنکِ محوطه ی سالن رازی می گیرم.
علاوه بر دایوکسینِ کارخونه ذوب آهن، زغال کوک و دود ناشی از اون، برای ریه سمِ مهلکیه. سمی که آروم آروم اثر می کنه. پس به این سرعت نباید مردم، مشکل دار بشن. ولی ذرات سیمان، سرعت بیماری زاییشون چند ده برابرِ زغال کوکه.
گیجم، حس می کنم با اینکه ذوب آهن یه جورایی تبرئه شده یه جای کار ایراد داره، ولی نمی تونم بفمم کجا. با صدای آشنای مردی سر بلند می کنم.
دکتر مهرانفر... لرزی که به قلبم نشسته رو حس می کنم. شاید از نفرت شایدم از ترس. و شاید هر دو...
با قدم های بلند و لبخند به ما نزدیک می شه. نگاهِ زیر چشمیشو حس می کنم. دست می ده: صبح بخیر، دکتر کالین. خیلی خوش آمدید.
تعجب می کنم. اونقدر که برای لحظه ای همه ی آنالیزگرهای مغزیم، غیر فعال می شن.
با مهرانفر سلام می کنم. از برخورد گرمش، هیچ حسی ندارم.
مهرانفر با اشاره ی دست، راهِ باقی مانده رو نشون می ده. با هم حرف می زنن.
و من به این فکر می کنم اگه ایشون دکتر کالین هستن، پس تو ساختمون اداری تنها با یه لیدر (راهنما) چیکار می کردن؟ پس بقیه ی هیئت داورا کجان؟ مگه دانشگاه استادی نداشت که با دکتر همراه بشه؟
کنارِ درِ ورودی سالن رو به دکتر کالین می گم: روی حرفاتون فکر می کنم.
مهرانفر با شک و دکتر کالین با لبخند نگام می کنن و می گه: تا پایان کنگره، منتظر جوابتونم.
romangram.com | @romangram_com