#نقطه_سر_خط_پارت_172

می شنوم که به انگلیسی براش ترجمه می کنه. می فهمم از مهمانا و یا پژوهشگرِ. لبخندم عمیق تر می شه و به سمتش برمی گردم و ضمن سلام و خوش آمد گویی، از اینکه دعوت دانشگاهمونو برای شرکت در کنگره رو قبول کرده، تشکر می کنم.

به پهنای صورت لبخند می زنه و با لهجه ی غلیظ انگلیسی، تشکر می کنه.

برام عجیبه، این چهره با چشمای قهوه ای اصلا به انگلیسیا نمی خوره.

--شما دانشجوی اینجایین؟

با سوالِ پیرمرد دست از آنالیز چهره و لهجه ی غلیظ انگلیسیش می کشم می گم: بله.

--چه رشته ای ؟

- اپیدمیولوژی

-- بسیار عالی، خیلی مایل بودم، با دانشجوهای این دانشگاه به خصوص اپیدمیولوژی ملاقات داشته باشم. من هم معلم اپیدمیولوژیم

از مناعت طبعش و معلم گفتنش، و خطاب نکردن خودش به عنوانِ استاد یا پروفسور لبخندم عمق می گیره.....

- خیلی عالیه. از آشنایی با شما بسیار خوشبختم.

--منم همینطور

در با صدای اپراتور که همکف بودنو اعلام می کنه، باز می شه. کنار می کشم که اول پیرمردی که حالا می دونم یه جورایی استادمه، بره.

لبخند می زنه و با تکونِ انگشت شمرده شمرده می گه: مهمان نوازی هایی ایرانی!

همراهش می خندم.

با قدمی خودمو بهش می رسونم، قدماش کمی بلنده، و برای منی که 159سانتمه، و کفش پاشنه 5 سانتی پوشیدم، قدم به قدم شدن با پیرمردِ قد بلند کمی سخته. از پله ها سرازیر می شیم. دستشو پشتِ سرش گره زده و در حالیکه تو فکره می گه: می تونم باهاتون مشورتی داشته باشم؟

--اگه بتونم، جواب درستی به مشورت شما بدم، خوشحال می شم تو بحثتون شرکت کنم.


romangram.com | @romangram_com