#نقطه_سر_خط_پارت_171
نگامو از ویترین می گیرم و لب می زنم: این مانتو ها واسه، بیرون خوبن، نه واسه دانشکده و یه دانشجو
از بوتیک فاصله می گیرم، الهام بهمون ملحق میشه. وارد یه کیفو کفش فروشی می شیم.
الهام خطو نشون می کشه، یا اینجا یا هیچ جا. ساعت 8 شده تا برسیم خوابگاه 10 می شه، عنق شده، نمی دونم از خستگیه یا از تلفنی که اصلا اشاره نکرد کی بوده!
همه ی کفشا، پاشنه دارن، آخرین باری که کفش پاشنه دار پوشیدم، عروسی عباس بود! یعنی 5 سالِ قبل!
نه کفش پاشنه بلند نبود! یه بوتِ پاشنه بلند بود. تو دلم می خندم، منو این قرطی بازیا و فرق قایل شدن بین کفش و بوت، کمی محال به نظر می رسه.
راحیل می خواد که در مورد خرید کفش راحت تجدید نظر کنم. ولی نمی تونم، کفش پاشنه بلند اذیتم می کنه از طرفی اگه قرار باشه کفش پاشنه دار بخرم، باید مانتویی بخرم که در خورِ این کفش باشه.
از کفش فروشی بیرون میاییم. و به سمتِ مانتو فروشی کناریش می ریم. نگام رویِ مانتوی نیمه رسمی و نیمه مجلسیِ دو تیکه ی سیاه و سبز یشمی، که از بغل بسته می شه، ثابت می مونه.
مانتو رو می خریم، الهام می گه که تحولِ عظیمی توی خرید و سلیقه ام به وجود اومده، ولی خودم می دونم، هیچ تحولی نیست. فقط از روی ناچاریه، که اگه فردا مانتو لازم نداشتم، که اگه وقت بود یه مرکز خرید دیگه رو بریم، این گزینه رو انتخاب نمی کردم.
به اصرار بچه ها، کفش پاشنه دار می خرم، یه کفش پاشنه 5 سانتیِ مشکی. باب میلم نیست، ولی از بدِ اتفاق این مرکز سه طبقه ی خرید، کفش به درد بخوری نداره. الکی 75 تومن بابتش دادم، و می دونم به خاطرش فردا، کمرم میگیره.
برای اولین تاکسی دست تکون می دیم، دربست به سمتِ خوابگاه.
راحیل در حالِ اس دادن به علیه و الهام ساکته شایدم تو خودشه! نمی تونم رفتارشو بعد از یک سالو نیم دوستی، تحلیل کنم. حواسم پیِ کنگره ی فرداست، و مانتویی که باید با شال بپوشمش، مقنعه بهش نمیاد. از مانتو ناراضی نیستم، حداقل می تونم تو محافلِ غیر رسمی بپوشمش، ولی اینکه فردا با شال بپوشمش، ناراضیم می کنه.
چشممو می بندم و سعی می کنم تا رسیدن، به خوابگاه به چیزی فکر نکنم.
بار دیگه خودمو تو استیلِ کنارِ آسانسور چک می کنم.شالِ روی سرمو مرتب می کنم. صورتم آرایش نداره، مثل همیشه! فقط ضد آفتاب و رژ لب کالباسی. جرات ندارم به ابروهای نازک شده و دُم کنده ام، دست بکشم، می ترسم مداد تاتویی که توش کشیدم تا شاید از نازکی و کم پشتی درش بیاره، پخش بشه! هر چند می دونم که احتمال پخش شدنش کمه، اما به خوش شانسیم هیچ اعتمادی ندارم. ابروهایی که امروز باید مثل همیشه مرتب می بود، دیشب توسط هنر آرایشگریِ الهامِ حواسپرت، به فنا رفته بودن. دقیقا وقتی که نباید، همه ی اتفاقای اعصاب خورد کن واست میفته. چقدرم که اسباب خنده ی راحیل و سارا_دانشجوی تازه وارد_ بودم.
آسانسور باز می شه. وارد می شم و سعی می کنم، همه ی افکار و استرس های برخواسته از ابروهای نازک و کوتاهم، پشت در بذارم. نگامو از پیرمرد بلند قد و چهار شونه با ریشای پرفسوری، به مرد جوونی که کنارش بی حرف وایساده سر می دم. در بسته می شه. و آسانسور به طبقه ی پایین، حرکت می کنه.
آسانسور هنوز لوگوی دانشگاه علوم پزشکی ایرانو داره، در حالیکه دو سالی می شه دانشگاه، زیر مجموعه ی دانشگاه تهران شده. با صدای مرد جوون که آدرس سالنِ رازی رو می پرسه بر می گردم.
با لبخند محجوبی، می گم که خودمم به اون سمت می رم.
romangram.com | @romangram_com