#نقطه_سر_خط_پارت_170
دستمو به نشونه ی ایست بلند می کنمو با خنده می گم: جلو نیا، تازه بعد از یک ماهه تمیز بودنو حس می کنم. با خنده نگامو از چشمای گرد شده اش می گیرم وبه راحیلی که بعد از دو ماهه می بینمش، میدم و زیر لب زمزمه می کنم: در نرفتم خودمو مرخص کردم.
می خنده و با جیغ می گه: بی شرف یعنی می گی من کثیفم؟ شیطونه می گه، بالِ حولشو بکش، حالش جابیادا
هر سه می خندیم. باهاشون دست می دمو روبوسی می کنم. هرچند وسواسِ برخواسته از تحصیل تو رشته ی بهداشت، باعث می شه حسِ خوبی نسبت به روبوسی با مسافرای تازه رسیده نداشته باشم.
روی تخت می شینمو با حوله ی کوچیکی، آب موهامو می گیرم. صدای الهامو می شنوم که می گه: چرا دانشجوی جدید اینجا فرستادن؟! یعنی خوابگاه دیگه اتاق نداشت که دانشجو رو فرستادن، تو این قوطی کبریت!
فرِ موهام به واسطه ی خیس بودن بیشتر شده. با انگشت باهاشون بازی می کنم. پتو و تشکِ تازه، یعنی اینکه دانشجو یا از بچه های ارشدِ یا پزشکی، وگرنه کی وسط شهریور بلند می شه بیاد دانشگاه؟!دوست دارم بپرسم زیپ ساکمو بسته بودی یا نه! ولی این سوال زیادی بی ادبانه به نظر می رسه.
با صدای راحیل سر بلند می کنم: حالت بهتره؟
لبخند می زنم. اون هم مهربونه، اما به روش خودش: ممنونم
نگامو به جفتشون می دمو می گم: کی پایه است بریم خرید؟!
الهام روی تختش دراز می کشه و با لحن شوخ می گه: عاقا ماشرمنه. عاقامون گفتن از خونه بیرون نمی ری
می خندمو قبل اینکه جوابشو بدم راحیل می گه: بذا یه دوش بگیرم، با هم میریم.
با تکون سر و لبخند، به قصد پوشیدنِ لباس، از رو تخت بلند می شم. با خودم فکر می کنم، باید همه ی لباس های بیمارستانمو، بندازم بیرون، ولی دلم نمیاد، این مدل کارا به نظرِ مامان نازگل، اصراف بود. شاید بردن به خشک شویی و بخار شویی، بهترین گزینه باشه!
...
با وسواس، شلوارِ لیمو کمی به سمت پایین می کشم. همه اش حس می کنم، نگاهِ مردمِ حاضر در مرکز خرید، به سوراخِ کتونیامه. کاش حداقل کفشای الهام یا راحیل اندازه ام می شد.
صدای الهامو پشت سرم می شنوم: کشتی مارو، بابا اینجور که تو می کنی بیشتر نگات می کنن. لبخند می زنمو گوشه ی لبمو از داخل به دندون می گیرم. دست راحیل تو دستم قفل می شه، به سمتِ یکی از بوتیکای کفش فروشی می ریم. از کفشاش راضی نیستم. به قصد خرید کفش راحت اومدم. نه کفشای ورنی و مجلسی!
هر کفشی رو که اشاره می کنن، نمی پسندم. بوتیکای دیگه رو دور می زنم. داد الهام بلند می شه، راحیل غر می زنه که یک ساعته، داریم مرکز خریدو زیرو رو می کنیم ولی نه مانتو خریدم و نه کفش. پوفی کلافه می کشم. طبقه ی سومو هنوز نگشتیم. سوار پله برقی می شیم. الهام نق می زنه که باید برامون ذرت مکزیکی بخری، راحیل دعواش می کنه که داره از فرم در میره و باید دور این آت و آشغالا رو خط بکشه. به هیکل تپلش نگاهی می ندازم و حرف راحیلو تایید می کنم. لب بر میچینه و می گه تپل بودن خیلی بهتر از لاغر مردنی بودنه. میونِ بگو مگوهای دوستانه به طبقه ی سوم می رسیم. تلفنِ الهام زنگ می خوره و ازمون فاصله می گیره.
کلافه ام، مانتویی که بابِ میلم باشه وجود نداره، رنگ بندی ویا طراحی مانتو به دلم نمی شینه. صدای راحیلو میشنوم که می گه: یک بارم که شده از این مدلیا بخر.
romangram.com | @romangram_com