#نقطه_سر_خط_پارت_169

4 روز دیگه، همایش برگزار می شه. گفته بودن، یکی از داورای همایش از اساتید برجسته ی آمریکاست ولی فکرشم نمی کردم، دکتر کالین باشن!

قطعا این بهترین فرصیتیه که می تونم داشته باشم. دکتر خواجه گفته بود، ترتیب معرفیِ منو به دکتر کالین می ده. گفته بود قدرِ دانشجوهای با استعدادشو می دونه.

دیگه به تعریفایی که با لحنِ مطمئن ازم می شه اعتمادی ندارم. حتی از این تعریفا هزاران بار بیشتر از تهدیدها می ترسم.

همه ی آنالیزگرهای حسیم، هشدار می دن، اونقدر که می دونم جایی برای ریسک کردن نیست. باید حواسم حسابی جمع باشه...

دمپاییمو می پوشم و از تخت پایین میام. دست می برم تا سرمو از آویزش بردارم که صدای زنگِ موبایلم بلند می شه. با دیدنِ اسم الهام،کشو رو می کشم و آروم لب می زنم: جونم الی!

در سوئیت 57 رو باز می کنم. بویِ نا توی کلِ سوئیت خلوت خوابگاه پیچیده. بیشتر از اینم نمی شه از خوابگاهِ 16 شهریورِ خالی توقع داشت. در رو با پا می بندم، ساک بدست، خم می شمو بندِ کتونیامو باز می کنم. به اندازاه ی یک انگشت، تو ناحیه ی پشتِ پام، سوراخه. باید کفش جدیدی بخرم.

می دونم که گزینه ی جدیدی برای خرید کفش وجود نداره، یا کتونیه یا یه کفش راحت. کفِ پام صافه و غیر از اینا نمی تونم که بپوشم. صدای امیر توی ذهنم اکو می خوره: چرا کفش پاشنه بلند نمی پوشی؟!

دلم چنگ می خوره و زیر لب زمزمه می کنم: غلط کرد که گفت...

نفسِ عمیقی می کشم و راست می شم. به سمتِ اتاقمون می رم. به ملاقات با دکتر کالین نرسیدم. پزشک معالجم، مرخصی بود و پشت تلفن به پرستار گفته بوده، تا داروهای این هفتشو تموم نکنه، اجازه مرخص شدن نداره و از شانسِ خوب یا بدم، داروهای این هفته ام دقیقا یک روز بعد از روزی که دکتر خواجه گفته بود ترتیب ملاقاتمونو می ده، تموم میشد. هنوز ناامید نبودم، برام دعوتنامه ای کنار گذاشته بود و این یعنی می تونم تو کنگره شرکت کنم. و از اونجایی که نمی خواستم آخرین فرصت دیدار با دکتر کالین رو از دست بدم، با شروعِ دورِ جدید داروهام، با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم.

درِ اتاقو باز می کنم و یک دور، اتاقو وارسی می کنم. یه تخت به تختای اتاق اضافه شده، و پتو تشکِ مرتب روی تخت جدید خبر از وروود دانشجویی جدید رو می ده. دلخور از اضافه شدنِ فردی جدید به اتاق 3*4مون، ساکو کنار تختم می ذارم، مانتومو از تنم در میارم، به سمتِ کمد دیورای می رم. نگاهی به دو مانتوی آویز وباقی مونده ی جالباسیم می کنم دو مانتو با طراحی اسپورت و کاملا دانشجویی. به رنگای سورمه ای سیاه. زیادی پوشیدم و کهنه شدن، مانتوهای خوبم که یکیش به لطف زلزله، نابود شد، اون یکی هم که تو بیمارستان پوشیدم و نمی شه فردا بپوشمش

باید یه دوش اساسی بگیرم. گربه شوری هایی که تو بیمارستان داشتم، اصلا بابِ دلم نبوده و حس می کنم بیشتر کثیفم کرده! به سمتِ تختم خم می شمو از زیر تختِ ساک بزرگِ مخصوص وسایلمو می کشم. ساک نه قفله و نه زیپش بسته است!

آخرین بار خودم قفلش کرده بودم، ولی وقتی بستری شدم، الهام برام لباس آورد! یعنی الهام فراموش کرده؟! شاید...

فکرمو پس می زنم، نمی خوام به سمتِ دانشجوی تازه واردی که هنوز ندیدمش بره. حوله ی تمیزی از ساک بیرون می کشم و به سمتِ حمام می رم.

بعد از حمامِ یک ساعت و بیست دقیقه ای دوش آبو می بندم. سرو صدای الهام از پشتِ در که داره با راحیل حرف می زنه قابل شنیدنه. بی اختیار لبخندی رو لبم می شینه، حوله رو به صورت دکلته می پوشم و از حمام بیرون می زنم.

با لبخندی که عمیق تر شده، در نیمه بازِ اتاقو کاملا باز می کنم و با صدایِ پر از هیجان می گم: سلام بر پژوهشگرانِ جوان مملکت

الهام و راحیل هر دو با لبخند از رو تختشون بلند می شنو سلام می دن. هنوز مانتو تنشونه و این نشون می ده که تازه رسیدن. الهام آغوششو باز می کنه و به سمتم میاد و می گه: باز از بیمارستان در رفتی؟


romangram.com | @romangram_com