#نقطه_سر_خط_پارت_168
از طرفی هیچ وقت یه موسسه بین المللی تحقیقی رو به نامِ شخصِ خاصی نمی فرسته، و اگه بفرسته هم براش ایمیل می کنن! چرا اینقدر محکم می گه، دعوت به همکاری برای منه؟!
با احتیاط می گم: تحقیقِ بدی نیست! طرح تحقیقش خیلی راحته و هر کسی می تونه انجام بده. اگه بدینش کمیته تحقیقات، از پسش برمیان
ابروهاشو بالا می ده و با لبخند می گه: ولی پولِ خوبی توشه
کلافه و خسته، از نشستن روی لبه ی تخت، بالاخره پامو تکونی می دم، چه تو موقعیت بدی دکتر خواجه سر رسیده بود!
آروم لب می زنم: پول خب آره، ولی همه چیز پول نیست. دوندگی زیادی داره، از طرفی خودتونم می دونین که تحقیقاتِ مقطعی کمترین ارزشو از نظر اعتبارِ نتیجه، تو علوم پزشکی داره، اینکه ما خونِ چندتا مریضو به صورتِ تصادفی بگیرم نتیجه ی قابل اعتمادی نداره.
--نظر دکتر مهرانفر این بود که مدیریت این پروژه رو شما به عهده بگیرید.
نمی تونم، جلویِ پرش ابرومو بگیرم. نگامو از دکتر خواجه می گیرم. در یک کلام می ترسم ازش. از دکتری که هنوز سه ماه از هیئت علمی شدنش نمی گذره ولی استاد راهنما شده! از دکتری که پادوویِ دکتر مهرانفری که تهدید به ریختنِ آبروم کرده، رو می کنه! یعنی واقعا آدمِ مهرانفر شده؟!
پلک می زنم و می گم: جسارت منو ببخشید اما دارم رو پایان نامه ام کار می کنم. مدیریت پایان نامه ی دو تا از بچه های انگل شناسی هم با منه. وقت نمی کنم این پروژه رو بگیرم.
کیفشو از رو پیشخوان بر می داره و می گه: به هر حال، من وظیفه داشتم بگم. راستی، می دونی که میزبانِ تحقیقات اپیدمیولوژیکیِ آسیایِ امسال ماییم؟!
-آره
-- پس فردا دکتر کالین قراره مهمان دانشگاهمون باشن. می تونم موقعیتو جوری ترتیب بدم که زمینه ی معرفی شدن به ایشونو فراهم کنم. تونستین بیایین
دکتر کالین، یکی از اساتیدِ بزرگ و بنامِ اپیدمیولوژی بود. نویسنده ی یکی از چند کتب مرجع رشته ی اپیدمیولوژی و استاد دانشکده ی بهداشت دانشگاه جان هاپکینز. ولی چرا دکتر خواجه این لطفو در حقم می کنه؟
بی پروا، سوالِ ذهنمو بلند می گم.
لبخند می زنه و می گه: سهم بورسیه ات به ناحق، باطل شد. تا زور دست مهرانفرِ، ایران برای تو دانشگاهی نداره و باید قیدِ دکترا رو بزنی. من قدرِ دانشجوهای با استعدادمو می دونم. هنوز کمکا و همکاریاتو فراموش نکردم. چشماشو بازو بسته می کنه و با نیشخندی ادامه می ده: سعی کن تا پس فردا خوب بشی. من دیگه، رفع زحمت می کنم. ببخش بدونِ گلو کمپوت اومدم.
می خندم و خواهش می کنمی تحویلش می دم. و نهایتا خداحافظی می کنیم.
در که بسته می شه به فکر می رم. اومدن دکتر کالین اونقدر تو ذهنم پر رنگه که حکم عزل دکتر احمدی رو توی پستوی ذهنم جا میذارم. حتی شخصیتِ دو رویِ دکتر خواجه رو!!
romangram.com | @romangram_com