#نقطه_سر_خط_پارت_166
جایِ خالی حاج بابا و مامان نازگل رو عمیقا حس می کنم. اگه حاج بابا بود، نمی ذاشت، تنها صبح های بیمارستانو شب کنم و شبها رو صبح. قلبم می گیره. نفس عمیقی می کشم و بی اختیار، فولدر مربوط به عکسهای ورزقان رو باز می کنم. عکسایی که الهام، از ایزدی گرفته بود. عکسِ مربوط به پخش غذا، امدادمون توی چادر امداد، گردهم آیی دسته جمعیمون دورِ آتیش و شنیدنِ قصه های قدیمی از زبونِ پیرمردا و پیرزنای روستا. مراسم شیرینی و حلوایی که به بهترین نحو ممکن، تزیین شده بود و حسِ خوشمزه بودنِ بر خواسته از رنگ و لعابش آدمو به دل ضعفه مینداخت. شیرینی هایی که نه من خوردم و نه دکتر پارسا و تنها عکسش نصیبمون شد.
عکسای مربوط به گند زدایی منبع و مخزن آبو سریع رد می کنم. حتی با یادآوری اون روز، سرمای کوهستانو با سلول سلولِ استخونم حسش می کنم، سرمایِ همراه با سردرد و معده درد.
عکسِ بعدی سماییه که دم نوش آویشنو با چشمای گشاد شده و شکلک داره هوورت می کشه. می دونست از این حرکت متنفرم ولی هر بار که کنارم می رسید به عمد هوورت می کشید.
با خنده عکسِ بعدی رو می زنم. رضایی زیر پتو مچاله شده. پاهاش از زیرِ پتو بیرون زده، جوری که انگشتِ شست پاش به واسطه ی سوراخی از جوراب بیرون زده.
زیر لب، تخسِ بداخلاقی نصیبش می کنم و عکس بعدی رو می زنم. یادم میاد که آخرش نفهمیدم جریان نامزدِ رضایی چی بود و چی شد!
به کلنگِ پاپیون بسته ی زردو صورتی خیره می شم. عکسی که همه می خندیم. جز سمایی. نگاهش پر از غضبه و دو دستش از دو طرف به واسطه ی رضایی و ایزدیِ خندان گرفته شده. بی اختیار نگام به آخرین فردِ سمت چپ کشیده می شه. مردِ سیاه پوش والبته مجهول ذهنم! نگامو از چهره ی خندان و در عین حال، پر چذبه اش می گیرمو صفحه ی مربوط به تصاویرو می بندم.
آخرین دیدارم با بچه های تیم بحران، به خداحافظی بی حالم، دمِ سوار شدن بر هلیکوپتر ختم می شه. دو هفته است از بازگشتم به تهران می گذره، و هیچ خبری ازشون ندارم. و می دونم که ممکنه هیچ وقت دیگه ازشون خبری نداشته باشم. نه شماره ای، نه ایمیلی، نه نشونی.... فقط می دونم ایزدی پرستارِ بیمارستانِ امام تهرانه.
لب تاپ رو روی هایبرنیت می ذارمو می بندمش. صدای اذون، از اسپیکرهای راهروی بیمارستان، به گوش می رسه. نگامو یه دور توی اتاقِ چهار تخته ی خالی می چرخونم. دلم بیشتر می گیره.
سِرُمو می بندم و برای پایین اومدن از تخت تلاش می کنم. با تقه ای که به در می خوره، سریع ملافه رو روی پام که به خاطر بالا رفتنِ گوشه ی لباسم، لخت به چشم میاد میندازم. در دل غر می زنم، به مسئول شستشو گفته بودم واسم شلوارمو از خشک شویی بیاره ها، معلوم نیست حواسش کجاست؟!
قیافه ی دکتر خواجه رو توی درگاهِ در می بنیم. متعجب از حضورِ غافلگیر کننده اش سکوت می کنم. متعاقبِ سلامی که حین نزدیک شدنش به تخم می ده، به زحمت لب باز می کنم و جوابشو می دم.
همه ی وجودم آلارم هشدار شده. نمی دونم چرا، ولی حسِ تلخی به جونم افتاده.
دوست ندارم با دیدِ شک به ملاقاتش نگاه کنم، ولی زمانه بدبینم کرده.
با احوالپرسی خودشو به تخت می رسونه، معذب و بی اختیار دستی به روسری مرتبِ روی سرم می کشم.
--اومده بودم واسه بازدید از بیمارستان، اتفاقی متوجه شدم اینجا بستری هستین. حالتون چطوره؟
به زحمت لبخند می زنم: ممنونم آقای دکتر. خداروشکر خوبم.
--خداروشکر. دکتر معالجتون می گفتن تا 7 روز دیگه باید بستری باشینن. انشالله که زودتر خوب شین
romangram.com | @romangram_com