#نقطه_سر_خط_پارت_165
دردِ معده به کتف و سمتِ چپم سرایت کرده، اونقدر که کنجکاویِ دونستنِ تلافی زلزله ی بمو بیخیال می شم
نامرتب کنارِ هم صف می کشیم. صفی که بیشتر از هرچیز منو یاد گروه های سرودِ دوره ی مدرسه ام می ندازه. شلوغ و نامرتب. با لباسای رنگی رنگیِ محلی.
منو الهام با کاور سفید و قرمز هلال احمر، ایزدی با لباس سفید، سمایی زرد، رضایی آبی و پارسا طبق معمول همیشه سیاه. سمتِ چپم ایزدی جا می گیره و سمتِ راستم، الهام. کنار ایزدی به ترتیب، سمایی، رضایی و پارسا...سمایی که با اکراه بینِ رضایی و ایزدی گیر افتاده.
یکی از مردای روستایی شمارش معکوسو شروع می کنه، ایزدی با شیطنت کلنگو به سمتِ سمایی روی زمین می کشه و تا قبل ازاینکه سمایی عکس العملی نشون بده، صدای فلش دوربین بلند می شه.
همراه الهام می خندم ، ایزدی هم می خنده و سمایی به مرد روستایی غر می زنه: نگیر عزیزِ من نگیر.
صدای خنده ی پارسا و رضایی هم بلند می شه و صدای پی در پی فلش دور بین.
قبل از اینکه دوربینو از مرد روستایی بگیره، ایزدی پیش دستی می کنه. سمایی رو به ایزدی با تغیر می گه: به جونِ رسول پاک کردی که هیچ. نکردی، خودت می دونی...
دوست دارم، مراسم عکاسی زودتر تموم بشه، ولی شوخی بچه ها گل کرده. می خوان که با اهالی روستا هم عکس بگیرن. توانِ سرِ پا موندن ندارم.
از دردِ سمتِ چپ نفسم با درد همراه شده. روی زمین می شینم. صدای الهامو می شنوم که حالمو می پرسه و متعاقبش ایزدی.
ناخنامو توی گوشتِ دستم فرو می برم. از سرگیجه و درد چشممو می بندم، دوست دارم گریه کنم.
دستی روی پیشونیم می شنه، گرمو سنگین... چشم باز می کنم، تیله های سیاهِ نگرانش توی چشمام ثابت می مونه لبهاش تکون می خوره و چیزی شبیه به خوبی به گوشم می رسه
با درد و پلک می زنم و تو دلم می گم: خوب نیستم
صفحه ی مربوط به ارسالِ چکیده ی مقاله رو یک بار دیگه چک می کنم. چکیده رو از اتچ فایل، ضمیمه می کنم بعد از لود شدنِ فایلِ پی دی اف دکمه ی send رو می زنم.
با کسالت سایتِ WHO رو می بندم. بدونِ اینکه نگاهی به صفحه ی خبریش بندازم. همینکه چکیده ی مقالمو فرستادم، برام کفایت می کنه. از پنجره ی دلباز بیمارستان، به آسمونِ خوشرنگِ غروب خیره می شم. برای لحظه ای تمام اتفاقاتِ این دوهفته توی ذهنم مرور می شه.
از حالِ خرابم تا اعزامِ قبل از موعدم به تهران، بستری شدنم تو بیمارستان، بازگشتِ الهام به فسا برای ادامه ی پروژه ی مربوط به پایان نامه اشون، ملاقاتم با قاسم، عقب انداختنِ بلیط برگشتش به دبی. و رفتنش با اصرارِ من. کسی جز عباس و قاسم از حالم خبر نداشتن. یعنی نذاشته بودم کسی باخبر بشه. زینب کم دل بود و حرف تو دهنش نمی موند، واگه می فهمید مطمئنا خبر به معصومه می رسید. معصومه با اون ویار وحشتناکی که می دونستم مثل بچه ی اولش تا ماهِ آخر بارداری دست از سرش برنخواهد داشت، شنیدنِ این خبر فقط نگران و بدحال ترش می کرد.
می دونستم اگه قاسم برنگرده دبی، صاحب کارش اخراجش می کنه، وگرنه دلِ رفتن نداشت. قاسم که رفت، تلفن های عباس هم کم شد. بچه شده بودم و بهونه گیر، می دونستم زنش حالِ خوشی نداره. اما گاهی متوقع می شدم.
romangram.com | @romangram_com