#نقطه_سر_خط_پارت_164
رضایی، ایزدی و دو مرد روستایی دور هم در حالِ حرف زدنن. از دور مردا رو میشناسم، همونایین که درِ بتونی برای منبعِ آب درست کرده بودن.
الهام قدمهاشو تند تر می کنه و جلوتر از من خودشو به جمع می رسونه.
می شنوم که الهام سراغِ سمایی و دکتر پارسا رو از رضایی می گیره و رضایی با اخم جوابشو می ده: چیکارشون دارین؟
توی دلم ریز می خندم، و اووهوی حواله اش می کنم.
با صدای ایزدی که منو مخاطب گرفته نگام از اخمای رضایی به چشمای همیشه خندنِ ایزدی دوخته می شه
--قشنگ شده؟
به کلنگی که دستشو با سفره های یکبار مصرف زرد و صورتی، پاپیون بستن خیره می شم. از اینکه فکر مارو عملی کرده، دمت گرمی نثارش می کنم و با خنده لب می زنم: خیـــلــی
می خنده بلند بلند، جوری که اخمای رضایی هم باز می شه. و لبخند رو لبای مردا می شینه
رو به رضایی ادامه می ده: حامد کجا رفت؟
با صدای دکتر پارسا برمی گردیم. سمایی با اخم، و پارسا با لبخند.
صدای خندانِ رضایی رو از پشت سرم می شنوم: بیایین می خواییم عکس یادگاری بندازیم.
صدای ایزدی رو می شنوم که با بدجنسی می گه: واسه تو هم کنار گذاشتم.
لبخند رو لباش می ماسه و بچه ی پررویی زیر لب نثارش می کنه. خنده ی ایزدی بلند تر می شه و سمایی و پارسا به جمعمون ملحق.
سمایی خط و نشون می کشه که بدونِ کلنگ عکس می گیره.و بجه ها معترض می شن. ایزدی می گه: تلافی زلزله ی بمه
پارسا و رضایی تایید می کنن. و تحریکش می کنن که اگه واینسه، خودش پی به عواقبش خواهد برد.
در اوجِ ناباوری می بینم که سمایی هم می خنده.
romangram.com | @romangram_com