#نقطه_سر_خط_پارت_163
...
فرم های اطلاعاتیو زیر رو می کنم. چیزی سر در نمیارم. کلافه تو کوله پشتیم، می چپونم. معده درد امونو بریده، با دستِ راست، بازوی چپمو ماساژ می دم، دست می ذارم روی پیشونیم، فقط سردی رو حس می کنم. نوری که به واسطه ی کنار رفتنِ پرِ چادر وارد چادر شده باعث می شه سر بلند کنم. الهامه که با نیشی شل شده تویِ درگاه وایساده
--ماری داریم عکس یادگاری می گیریم، بچه ها منتظرتن
سمتِ چپم از درد سِر شده، حالت تهوع دارم. حالت تهوعی که از دیروز عصر، به جونم افتاده و ول کنم نشده. می دونم که همش برای دردِ معدمه
از مارگزیدگی، دکتر پارسا 4 روزیه که می گذره، دقیقا یک روز بعد خودشو به منطقه رسوند. و من صبحِ همون روزِ ترخیصش از بیمارستان، با بچه های امداد تبریز برگشتم. منبع آب گند زدایی شد. طبق نمونه برداری که از لاشه داشتیم، خوشبختانه، هر دو سالم بودن، و به خاطر دم نوش های آویشن بیماری توی منطقه پخش نشده بود و حالا آخرین روزیه که تو منطقه ایم.
بلند می شم. برای لحظه ای احساس می کنم جلوی چشمم سیاهی می ره، می دونم که فشارم پایینه. از دیشب به خاطر حالت تهوع چیزی نخوردم. چشمامو فشار می دم، و کمی سرمو به سمتِ پایین خم می کنم . صدای نگرانشو می شنوم
--مریم خوبی؟
چشم باز می کنم و زیر لب زمزمه می کنم: نه
گرمی دستشو روی بازوم حس می کنم
--می خوای بگم ایزدی چکت کنه؟
لبخند می زنم: بعد از عکس می گم، یه رانیتیدین بزنه تو دستم
این 4 روزو با رانیتیدن و امپرازولِ که دووم آوردم.
بحثو عوض می کنم: به سمایی گفتی با کلنگش بیاد توی کادر؟
می خنده، ریز و پر از شیطنت: این یه قلمو شرمنده، خودت خواستی بهش بگو
همراهش می خندم: نظرت چیه، بریم چادر تدارکات، کلنگو برداریم عکس بندازیم باهاش.
...
romangram.com | @romangram_com