#نقطه_سر_خط_پارت_162

سرشو با حفظ همون لبخند تکون می ده.

به سمتِ اتاق 207 می ریم. صدای دکتر مرتضوی، که به ترکی چیزی می گه از لای درِ نیمه باز هم قابل شنیدنه

می دونم که دکتر مرتضوی ترکه، و از سریع اومدنِ خانواده ی دکترپارسا مشخصه که ساکنِ تبریزن. شایدم، اهل تبریزن!

در، با فشارِ دستِ یاشگین با جیغی باز می شه. نگاهِ دکتر مرتضوی و پارسا و پدرش ، به سمتِ ما می چرخه.

با قدمی وارد می شیم. جوِ اتاق اونقدر سنگینه که نمی تونم بپرسم چطور می تونم برگردم منطقه.

باز صدای دکتر مرتضوی بلند می شه، اینبار به فارسی: به هر حال، از بیمارستان، برات یه مرخصی دو روزه رد شده!

راست گفتن که حلال زاده به داییش می ره، مثل داییش، حکم می کنه. جوری که آدم نه راهِ پسی داره و نه راه پیش.

--وشما بیمارِ فراری!

نگامو از پارسا به دکتر مرتضوی که با این لفظ خطابم کرده می دم و متعجب می پرسم: با منین؟!

دستشو توی هوا تکون می ده و با قدمی خودشو به پارسای پدر، که روی صندلیِ چوبی نشسته می رسونه: والله تو طول عمرم، من دوتا بیمارِ فراری بیشتر نداشتم.

نگاهم بینِ دکتر و لبها و تیله های سیاهِ خندانِ پارسا، می چرخه.

--اگه به معده ات نرسی، قول می دم، به پس فردا نرسیده، با همون حالی که چند شبِ قبل واسه بستری آوردنت، بیارنت!

سنگیمی نگاه ها به منه، ولی صدایِ پزشکِ کشیک از پشت سرم، جوو تغییر می ده.

دکتر پارسا تا 8 صبح مرخص می شن. و قرار بر این می شه که دکتر مرتضوی کنارِ پارسا بمونه، یاشگین اصرار می کنه تا اومدنِ وسیله ای برای بازگشتم به منطقه، شب رو خونشون برم، ولی نمی تونم. یعنی خجالت می کشم، راحت نیستم.

من توی نماز خونه ی بیمارستان راحت ترم تا خونه ی پارسا.

از بین تعارفاتم می فهمه که راحت نیستم، دکتر پارسا پادر میونی می کنه که راحتم بذارن، و در نهایت، پارسای پدر به همراهِ یاشگین خداحافظی می کنن.


romangram.com | @romangram_com