#نقطه_سر_خط_پارت_161
دکتر به سمتِ اتاق می ره و من نگاهم روی ناخنِ بلندِ لاک خورده اش قفل می شه. کفش پاشنه بلند زن، و موآخذه ی بی رحمانه ی امیر توی ذهنم می چرخه
--از اینکه جونِ برادرمو نجات دادین، ممنونم. راستش اونقدر نگرانِ حالش بودم که یادم رفت حتی سلام کنم. بی ادبیِ منو ببخشید...
نگام روی حلقه ی ستِ زن کشیده می شه. صدای دلم کاملا واضح و صادقه که براش مهم نیست این زن خانومشه یا خواهرش...
فقط یه چیزِ که مهمه، چیزی که از موقعِ آنالیز چهره ی دکتر پارسا، علی رغم همه ی نادیده انگاری هام، هی قوی و قوی تر می شه. چیزی که با دیدنِ اطرافیانِ دکتر پارسا، بیشتر و بیشتر خوردم می کنه.
اینکه حس می کنم بی نهایت از خودم متنفرم.
اونقدر بین حقارت ها و عقده هام مچاله شدم که همه رو طبقِ این میزونِ نامیزون می سنجم.
من کی اینقدر حقیر و هرزه بودم که مردای اطرافمو از نظر قیافه و قدو قامت زیرو بالا کنم و با امیر بسنجمش؟! من کی اینقدر حقیر و عقده ای بودم که همه ی زنهای اطرافمو از پیرترینش گرفته تا جوونترینش، با خودم قیاس کنم؟ من کی اینقدر عقده ای بودم که هر کسی که منو یادِ آدمای موجود در نقطه ی سیاهِ ذهنم میندازه، خط خطی و سیاه کنم؟!
من می ترسم از خودم، از عقده هام، از حقارتهام، و از روحی که داره به گند کشیده می شه!
گاهی یه جوری میشکنی که وقتی تیکه هاتو به هم میچسبونی یه آدم دیگه میشی !
دستی که به سمتم دراز شده رو می گیرم. گرم، مثل قدیمی های جنوب. که هیچ دستی رو سبک و سرد نمی گیرن. این آداب از مادرم به ارث رسیده، که اگه دستِ طرفتو سبک بگیری، فشار ندی، نوعی توهینه. نوعی بی احترامی، یه جوریه که انگار هیچ علاقه ای به گرفتن دستش نداری داری.
بوی عطرش توی دماغم می پیچه، می دونم که بوی چوب سوخته می دم. همون چوبایی که شبها برای، گرم شدن، بیرونِ چادر می سوزوندیمش !!
دوست ندارم، به ظاهر داغونم فکر کنم. ظاهری که بعد از یک هفته، فرصت نشده، حتی لباسمو عوض کنم. دوست ندارم بیشتر از این خودم و دیگرانو آنالیز کنم. هر چند که میلِ بر خواسته از احساساتِ متناقضم، برای کشیدنِ دستم، از لای انگشتای بلند و کشیده اش، وادارم می کنه. انگشتایی که مثلِ خودم، گرم دستمو فشار داده!
زیر لبی خواهش می کنمی تحویلش می دم و می گم که بهتون حق می دم.
لبهاش می خنده و نگرانیِ تیله های سیاهش، چیزی نیست که از چشمم دور بمونه. لبخند می زنم، به روی همه ی نگرانی های خواهرانه اش. فقط چشماشه که شبیه برادرشه! شاید بور و سفید بودنش، دماغِ قلمی و لب های غنچه ایش رو از مادرش به ارث برده.
--یاشگین هستم.
لبخندم عمیقتر می شه: مریم. از آشنایی باهاتون خوشبختم.
romangram.com | @romangram_com