#نقطه_سر_خط_پارت_160

پادرمیانیِ پیرمرد خوش پوشِ بلند قامت، زن جوون رو از جواب دادن، منصرف می کنه: پدرشم، خبر دادن اینجا بستری شدن!

مردد بین رفتن و موندن، صدای اتاقِ 207 از زبونِ پرستارِ کشیک باعث می شه نگام به پیرمردِ عصا بدست کشیده بشه. نگاهِ جفتشون به منه. منی که چند دقیقه قبل، از بیدار شدنِ بیمارِ 207 خبر داده بودم.

نمی دونم چی بگم. حتی نمی دونم که لازمه حرفی بزنم یا نه! که بازهم پیرمرد پیش دستی می کنه: شما باید امدادگری باشید که آقای ایزدی می گفتن؟!

بنا به عادت و آدابی که برای مواجهه با افرادی که خیلی بزرگتر از خودم هستن لبخند می زنمو سلام می کنم. قدمی جلو می ذاره و جوابمو می ده و حالِ پسرشو می پرسه.

چهره ی پسرشو داره، حتی تن بمِ صدا، استحکامو وقار...

لب می زنم و با همون لبخند جواب می دم که خوبن

صدای زن به همراهِ تقِ تقِ کفش پاشنه بلند به گوشم می رسه: بابا می شه بریم علی رو ببینیم؟!

هر دو به سمتِ اتاقِ 207 می رن، بدونِ حتی تکونِ سر به نشونه ی تشکر.... حتی اون زن سلامم نکرد.

از این کم لطفی قلبم میگیره .رامو به سمتِ صندلی های راهرو کج می کنم. دوست ندارم وارد اتاق 207 بشم. حس می کنم اگه برم، بیشتر یک مزاحمم.

چشم می بندم و بی رحمانه صدای وجدانمو توی نطفه خفه می کنم، با خودم فکر می کنم باید به منطقه برگردم. و باز از رفتار پیرمرد و زن جوون خودخوری می کنم.

با صدای دکتر مرتضوی چشمامو باز می کنم.

--خیلی خسته شدین.

فقط با لبخند جوابشو می دم، صدای زن رو از پشتِ سر دکتر میشنوم: دایی شماهم اینجایین؟!

از روی صندلی بلند می شم. پس دکتر پارسا، منو سپرده بود دستِ داییِ خانومش؟!

میونِ تعارفاتِ زن و دکتر مرتضوی، با خودم فکر می کنم باید از دکتر پارسا بپرسم که چطور به منطقه برگردم همینکه می خوام، با کسب اجازه از دکتر مرتضوی برم، صدای زن مانعم می شه: می شه چند لحظه وقتتونو بگیرم.

لبخند می زنم و به نشونه ی تایید سر تکون می دم.


romangram.com | @romangram_com