#نقطه_سر_خط_پارت_159
عصبیم، مثلِ همه ی وقتایی که با کابوس از خواب می پرم. و ناراحتم از حقارتی که به همه ی وجود حسش می کنم.
از جام بلند می شم و با لبخندِ مصنوعی می گم: نه این چه حرفیه.
نفس می گیرم و ادامه می دم: بهترین؟! ... کی بیدار شدین؟
--به لطف شما، آره... نیم ساعتی می شه
پشت می کنم بهش . نیم ساعته که بیدارِ؟! بی توجه سوالمو پس می زنم و به سمتِ پنجره پیش می رم پرده رو کنار می زنم و به سیاهی آسمون خیره می شم. خبری از ستاره نیست! دلم برای ستاره های روستا تنگ شده!
برمی گردم و به ساعتِ دیواری که آرم بیمارستان رازی زمینه اشه نگاهی میندازم. 1:30 نیمه شبه!
منم نیم ساعته که خوابیدم. و عجیب خستگی این خواب، روی همه ی روح و ذهنم نشسته.
نگامو از ساعت می گیرم. یادم میاد که باید پزشکِ اورژانسو از بیدار شدنِ دکتر پارسا خبر کنم.
از پنجره فاصله می گیرم و می گم که می خوام، پزشکشو خبر کنم.
خودمو به استیشن پذیرش می رسونم. بی توجه به پیرمرد و زنِ جوون کنارِ دستم به پرستارِ کشیک می گم که بیمارِ اتاق 207 بیدار شده.
و جواب می گیرم الان دکترو می فرسته بالا سرش.
می خوام عقب گرد کنم، که صدای ظریف زن متوفقم می کنه: ببخشید بیمار به نام علیرضا پارسا کدوم اتاق بستری هستن؟!
برمیگردم و دقیق تر به نیم رخِ زن نگاه می کنم. قد بلند، سفید و بور. اندامِ مانکنیش توی مانتوی خردلیش برایِ منی که با مد چندان سروکار ندارم و مارک بودنشو فریاد می زنه، جذاب ترش کرده! دستِ چپش سنگِ پیشخوانو فشار می ده، و برقِ لاکِ خردلی چشممو می زنه.
هنوز نسبت به زنهایی با این مشخصات دافعه دارم. هنوز در برابر زنهایی با این مشخصات عمیقا احساس حقارت می کنم!
همه ی افکارم با صدای پرستار کشیک پس زده می شه: شما چه نسبتی با آقای پارسا دارین؟
نگام روی حلقه ی زن می چرخه، حلقه ی سِتی که یکیش دستِ پارساست و یکیش دستِ این زن.
romangram.com | @romangram_com