#نقطه_سر_خط_پارت_158

فریاد می زنه: سایه ات عین همین مارهای شوم، روی همه ی زندگیم چنبره زده.

چشمم می سوزه. سر برمی گردونم و به پایین پرتگاه خیره می شم. و توی دلم اعتراف می کنم، من هنوزم دوستش دارم!

کفِ دستش که محکم به پشتم می خوره رو حس می کنم، و پرت شدنِ خودم از اوج به قعرِ پرتگاه.

با تکونی از خواب می پرم. برای لحظه ای زمانو مکانو تحلیل می کنم، قبل از دستیابی به هر نوع نتیجه ای صدای آشنایی رو می شنوم: بیدار شدی؟

بیمارستانم. اتاقِ 207 بخش بستریِ عمومی...

دستی به چشمم می کشم و به صندلی چوبی تکیه می دم. درد و کوفتگی رو با همه ی وجود توی تنم حس می کنم. و بدتر از اون غمِ عمیقی روی دلم سنگینی می کنه.

صدای بمش که حالا بم تر شده رو می شنوم: خواب بد دیدی؟

و من به این فکر می کنم، بیشتر کابوس بود تا خواب! کابوس آشنایی که چند صحنه و احساس همیشه توش تکرار می شن. امیر، حسِ دوست داشتنم به این مرد که دائم از من گریزانه و مارزنگی.

از خودم بدم میاد، حتی توی خوابم احمقم. هنوز هم دوستش دارم. و هنوز هم در مقابلِ حرکات و گفته های طلبکارانه اش سکوت می کنم!!

کلافه پوفی تو دلم می کشم که به شکلِ یه نفس عمیق نمود پیدا می کنه. و زیر لب زمزمه می کنم: آره.

گلوم خشکه و همه ی تنم، از خوابی که دیدم هنوز می لرزه. نگامو از لبه ی تخت می گیرم و به چهره اش که میخِ من شده، می دم. پلک می زنه و با لبخند می گه: به خاطر من خیلی تو زحمت افتادی.

دوست ندارم، هیچ کدوم از حرکاتشو آنالیز کنم. لبخندِ دخترکششو، صدای خش گرفته ی بم و جذابشو، و همه ی اون جاذبه های خدادادیشو. به اندازه ی کافی خیره سری کردم.

به مجازات خدا سر این گناه های درشت اعتقادی ندارم. اصلا به مجازات خدا اعتقادی ندارم. یعنی دیگه اعتقادی ندارم.

قطعا هر بلایی که سرمون میاد، عکس العمل اشتباهات و کارای خودمونه! و من چوب خطم اونقدر پره که توانی برای پس دادنِ جواب اشتباهِ دیگه ای ندارم!

اینکه روحمو با پرداختن به ریزِ جزیئاتِ مردی متاهل یا شاید مجرد، با جذابیت های خدادادی، بیشتر از این آلوده کنم، ضعیف کنم و در آخر سیاه و نابود... یک گناه و اشتباهِ درشت به حساب میاد.

و مهم تر از همه ی اینها، عقم میگیره از خودی که بخواد اینجوری هرزگی کنه...


romangram.com | @romangram_com