#نقطه_سر_خط_پارت_157

--به به، مریض فراریِ ما چطورن؟

چشم باز می کنم، روی نگاه کردن توی صورتشو ندارم اما بلاجبار برمیگردم و با شرمندگی سلام می دم.

به سمتم میاد و با لبخند مکش مرگ مایی سرمو چک می کنه و جواب سلاممو می ده. آروم زیر لب زمزمه می کنه: یعنی تو بیمارستانِ ما اینقدر بهت بد گذشته که میایی بیمارستان رازی؟!

از شوخیش می فهمم دلخور نیست. اما بازهم خجالت می کشم. می خنده، کوتاه و مردونه و به سمتِ کلاسورِ مخصوص مراقبت پرستاری می ره و من به این فکر میکنم یه متخصص داخلی چرا باید بالا سرِ بیمارِ مارگزیده بیاد؟!

--من هنوزم معتقدم که باید تحت درمانِ مستقیم توی بیمارستان باشی. منطقه ی زلزله زده، جایی برای مریضی مثل تو نیست.

لبخند می زنم و با شرمندگی و به هر جون کندنی که هست می گم: معذرت می خوام. و ازتون به خاطر همه ی زحمتایی که واسه درمانم کشیدین ممنونم. دست خودم بود، بیمارستانو اونجوری ترک نمی کردم، باید برمیگشتم منطقه.

کلاسورو روی پیشخوان تخت می ذاره و به سمتم میاد، با اشاره ای به دکتر پارسا می گه: خوشم میاد همکاراشم مثل خودشن. یک دنده و لجباز...

برای لحظه ای به چهره ی غرق خوابش خیره می شم. ولی من جز منطق چیزی ازش ندیده بودم.

و با لبخند عقب گرد می کنه و به سمت در می ره و قبل از اینکه درو باز کنه می گه: برای هردوتون تو پذیرش بپا گذاشتم، نیام ببینم جفتتون در رفتین... شب خوش مریض فراری! با همون لخند از در بیرون میره.

لبخند می زنمو و با نفسی از سرِ آسودگی روی صندلی ولوو می شم

از خستگی، سرمو روی لبه ی تخت می ذارم و سعی می کنم همه ی افکاری که به سمتِ ذهنم هجوم آوردنو راه ندم. افکاری مثلِ کوله پشتی حاوی نمونه های جامونده توی هلی کوپتر، نگاه و قصد زنی که روسریشو برای نماز خوندن داد. نمازی که با اکراه با اون روسری نخی سفید خوندم. دلی که اینقدر کینه ای و بد دل شده!...

چشمم گرم میشه و نمی دونم دقیقا کی، به خوابِ عمیقی می رم.

مارهای سفید، خاکستری و گاه خاکی و قهوه ای توی هم می لولند صدای تکانه های دم مارهای زنگی، از پایینِ پرتگاه هم به گوش می رسه. چشم می بندمو می خوام که از پرتگاه فاصله بگیرم.

باصدای آشنای امیر برمی گردم.

--چرا دست از سرم برنمی داری؟

نگاهِ دلگیرمو بهش می دوزم. دلم دل می زنه که هنوزم دوستش داره، که هنوزم بهش تعلق داره! لب باز می کنم تا بگم، من کاری باهات ندارم، دیدی که کنار کشیدم...


romangram.com | @romangram_com