#نقطه_سر_خط_پارت_156

لبخند می زنم و بعد از شستن دستم روسری رو ازش میگیرم: پس صبر کنین نماز بخونم، براتون برگردونم.

--دارم می رم خونه، باشه پیش خودت.

خجالت می کشم. می خوام بگم نه، ولی نماز خوندن بدونِ چادر، بدونِ مقنعه غیر ممکن بود. به سمتِ در خروجی پیش می ره و همین که می خوام تشکر کنم به سمتم برمی گرده: خانوم حلالم کنین!

ابروهام به نشونه ی تعجب بالا می پرن.

--وقتی دیدمتون فکر کردم دختر فراری هستی.

زمانی طول می کشه تا معنی جملشو درک کنم و قبل از اینکه هر نوع عکس العملی از خودم نشون بدم، پرده ی جلویِ سرویس بهداشتی رو کنار می زنه و بیرون می ره.

برمیگردم و به چهره ی خودم توی آینه ی نیم متری خیره می شم. فقط ازسر تا سینه توی کادر آینه ام. جز موهایی که مرتبن و فقط خودم می فهمم چربه، ابروهایی که زیرش کمی در اومده و چهره ی زرد و چشمای گود افتاده، چیز دیگه ای قابلِ روئیت نیست. با این اوصاف اگه مانتو شلوارِ خاکیمو هم بهش اضافه کنم، تیپم بی شباهت به آدمای در حالِ فرار هم نیست.

می خندمو به روسری سفید خیره می شم. لبخند روی لبهام می ماسه. و با خودم کلنجار می رم. چون در موردم اشتباه قضاوت کرده بود روسریشو داد؟! روسریشو داد که حلالش کنم؟!

روسریِ نخی تو دستمو، فشار می دم. برای لحظه ای از سادگی خودم و قضاوت زن متنفر می شم. و برای لحظه ی دیگه به این فکر می کنم شاید زن برای بخشیده شدن، روسریشو نداده، واقعا از روی محبتش این کارو کرده.

پفی می کنم و مقنعمو می پوشم. مهم نیست چی راجبم فکر کرده، اما سختمه روسری رو بپوشم که در قبالِ حلالیت داده شده. هر چی هست حس خوبی دیگه به اون روسری نخی سفید ندارم. روسری به دست، از سرویس بهداشتی می زنم بیرون و به سمت سالنِ نماز خونه راه کج می کنم.

...

سرمی که تو دستشه از اون دکستروزای یک لیتری که حالاحالاها خیالِ تموم شدن نداره. نگامو یک دور، دورِ اتاق یک تخته ی خصوصی می گردونم. دیزاینِ کاملا سفید، با پرده های کرم رنگ. همراهِ یک کمد سفید و یک یخچالِ کوچیک. هوای داخل اتاق گرمه و این گرما، به منی که همیشه دمای بدنم پایینه، آرامش می ده. به چهره ی غرق خواب و پوشیده در لباسِ کاغذی آبی رنگِ بیمارستانِ دکتر پارسا خیره می شم. و فکر می کنم به روزی که گذروندیم. چه روزی بود؟! پر از استرس و ترس. پر از مرگ.

سکوتِ اتاق و بی خوابی که از خستگی زیاد به سرم زده، و وسوسه ای که نمی دونم چطور همه ی اختیاراتمو تحت کنترلش گرفته، وادارم می کنه، چهره اشو بیشتر بکاوم. اگه از بین حرفای ایزدی به پزشک اورژانس نشنیده بودم، 32 ساله است می گفتم هم سن رضاییه. پوستِ برونزه و موهای لخت پرکلاغی، همراهِ ابروهای کشیده ی دست نخورده. دماغی که به فیسش میاد و لبهایی که کشیده اند و به واسطه ی کشیده شدنِ وسوسه انگیز لب بالاییش به سمت بالا، از باریکی درش آورده... و تیغه ی خوش تراش فکش صورتشو از فرم گردی خارج کرده. هیکلِ درشتی داره، درشت اما ورزشکاری. ورزشکاری بودنشو وقتی فهمیدم که داشتم، سمو از تنش بیرون می کشیدم. در یک کلام جذابه. اونقدر جذاب که حتی الهامی که از هیچ مردی تعریف نمی کرد، گفته بود دکتر پارسا خیلی جذابه. پوفی می کنمو دستی به صورت می کشم. و به این فکر می کنم من واقعا یه مرگم شده که این مردو اینجوری آنالیز می کنم. و خودِ افسار گسیختمو موآخذه می کنم.

صدای جیغِ لولای در به نشونه ی باز شدنش بلند می شه و متعاقبش، وروودِ دکتر سفید پوشِ آشنا!

خدایِ من! دکتر مرتضوی... پزشک معالجم! خیره به در از روی صندلی چوبی بلند می شم. سر برمی گردونم و چشم می بندم. برای لحظه ای دعا می کنم فقط یک توهم باشه. اینجا که بیمارستانِ تخصصی بیماری های داخلی نیست! اینجا بیمارستانِ رازیه نه بیمارستان امام رضا

ولی صدایِ آشناش، بهم گوشزد می کنه که همه چی واقعیه.


romangram.com | @romangram_com