#نقطه_سر_خط_پارت_155
دستم می لرزه، می بینم که ایزدی، هیدرو کورتیزونو به دست آزاد پارسا تزریق می کنه. پوستِ روی رگشو می کشم و با بسم الله نیدلو توی پوست و بعد رگش فرو می کنم. نیدلو تا نیمه بیرون می کشم و کانول (سوزن پلاستیکی آنژیوکت) رو به داخل رگ، هل می دم. چسب می زنمو سرمو وصل می کنم و خدا رو شکر می کنم در حداقل امکانات، تونستم آنژیوکتو نصب کنم. چند داروی دایلت شده توسط ایزدی رو تو سرم خالی می کنم.
با اشاره ی ایزدی هلی کوپتر اوج می گیره. و من در دل دعا می کنم، پارسا تا رسیدن به بیمارستان و تزریقِ آنتی توکسین (ضد سم) تحمل کنه.
به چهره ی دخترِ گندمیِ توی آینه خیره میشم. اگه بگم برای لحظه ای این قیافه واسم آشنا اومده اغراق نکردم. شاید یکی از خنده دار ترین اتفاقای زندگیِ آدم اینه که خودتو تو آینه ببینی و فکر کنی چقدر این قیافه برات آشناست! و از خودت بپرسی: کجا دیدمش؟!
با حرکتی، مقنعه ی خونیمو در میارم. مشتی آب به صورتم می زنم. سرده. اونقدر که باز شدنِ تمام روزنه های پوستمو حس می کنم. مشتِ بعدی رو محکم تر به صورتم می زنم. بی تفاوت نسبت به سنگینیِ نگاهِ زنِ چادری که می خوره حدود 40 داشته باشه، دست نمدارمو به مانتوی تماما خاکیم می کشم. حتما تو دلش می گه: معلوم نیست از کجا پیداش شده که سر و وضعش این شکلیه!
قسمت های خونیِ مقنعمو سعی می کنم، با نم آب کمی تمیز کنم. ولی نمی شه. بدتر، خون به قسمتای دیگه هم کشیده می شه. بی خیالش می شمو روی دوشم میندازم و وضو می گیرم. مشتِ اولِ آبو به صورتم می زنم. هر چند دیر به بیمارستان رسیده بودیم، ولی خوشبختانه، حالِ دکتر پارسا وخیم نبود.
مشتِ دوم آبو به صورتم می زنم ...ایزدی برگشته بود منطقه. می گفت منطقه بدونِ پرستار نباید باشه. تا همینجاشم به خاطر ترس از بد حال نشدنِ دکتر بینِ راه، همراهمون اومده بود. گفته بود برای اطمینان، تا خانواده ی دکتر از راه می رسن اینجا بمونم و بعدش برگردم.
دستِ راستمو می شورم و به این فکر می کنم یعنی ساعت چند خانواده ی دکتر میان؟!
صدای زنِ پشتِ سری که بالهجه ی ترکی فارسی می گه، منو از افکارم بیرون می کشه: چرا اینقدر خاکی هستین؟
لبخند می زنم، به سوالی که نتونسته بود پیش خودش و پشت اون چشمای قهوه ایه کنجکاو نگه داره. دستِ چپمو می شورم و شیرآبو می بندم و آروم لب می زنم: از ورزقان میام.
رنگِ نگاهش عوض می شه. لبخند می زنه و دوباره می پرسه: امداد گرین؟
دست می ذارم روی خطی که برای مسح سر راست کردم. چربیِ موهامو زیر دستم حس می کنم. یک هفته است حمام نرفتم.
این یاد آوری هر روزه ی منه که با مسح ، تعداد روزهای حمام نرفتمو بشمارم. منی که حداکثر یک روز در میان، حمام بودم این یعنی تا کرم زدنِ همه ی بدنم چیزی نمونده!
با تک خنده ی بی صدا نسبت به افکار وسواس گونه ام می گم: آره.
مسح پاهامو می کشم و کتونیامو می پوشم. همینکه می خوام بلند شم، روسریِ سفید رنگی که توی دستاش به سمتِ من مشت شده رو می بینم. نگاهم بین روسری و زن که چادرشو اینبار زیر چونه اش کیپ گرفته، می چرخه. لب باز می کنه، با همون لبخند و همون لهجه ی غلیظ ترکی فارسی: فکر کنم با این مقنعه نتونین نماز بخونین!
به این همه خوبیش لبخند می زنم و می گم: ممنونم. باشه پیش خودتون، فکر کنم نماز خونه، چادر نماز داشته باشه.
روسری توی دستشو تکون می ده و اصرار می کنه: نماز خونه ی بیمارستان تازه راه افتاده. چادر نداره.
romangram.com | @romangram_com