#نقطه_سر_خط_پارت_153

دستمو زیر بازوش میندازم و ازش می خوام که بلند شه. سکوت می کنه. هق می زنمو التماسش می کنم.

بلند می شه، به سختی و با سستی. سنگینی نیم تنه اش روی شونه ای که الان بیش از هر وقت دیگه ای به ضعیف و شکننده بودنش پی می برم، میفته. از ترس نیفتادنش یک دستمو دور کمرش قفل کردم و با دست دیگه، دستشو که دور گردنم حلقه شده رو می گیرم. قدم برمی داریم. سعی می کنم با حرف زدن، ذهنشو از گیج شدن و خواب آلودگی منحرف کنم.

فقط حرف می زنم، مهم نیست از چی، فقط مهم اینه که نخوابه. مهم اینه که سوالامو جواب بده، مهم اینه که ذهنش حولِ حرفای من بچرخه

میونِ اشک و صدایی که سعی می کنم نلرزه، بی تفاوت نسبت به افعالی که از دوم شخص جمع به دوم شخص مفرد تبدیل شده می گم: بارِ اولی که دیدمت ازت بدم اومد. اونقدر از دستت عصبی شدم که دوست داشتم بزنمت

صدای تک خنده ی بی جونی شنیدم : واسه چی؟

-وقتی اومدم تو چادر امداد، شما و مهندس رضایی به محض دیدنم، یه چیزی گفتینو خندیدین.

صداشو زیر گوشم می شنوم. همچنان بم و مردونه ولی اینبار خش دار، خشی که ذره ای از محکم بودنش کم نکرده بود: راستش، به دماغت خندیدیم. قرمز شده بود.

بین اشکایی که خیالِ بند اومدن ندارن می خندمو می گم: سعی کن زنده بمونی، هنوز اذیتای تو رو جبران نکردم.

می خنده، آروم و پر درد: مارِ که تلافی کرد!

مار... حتی اسمشم لرز به تنم میندازه! پس می زنم همه ی ترس و اضطرابمو: مارِ سهم خودشو تلافی کرده.

می خندم پر درد، پر از استرس و میون اشک و خنده ی مصنوعی لب می زنم: حالا مارِ کور بود ندید بهش تکیه دادی، تو چرا؟!

خنده توی لحنش موج می زنه: حیف مصدوم شدم وگرنه بهت می فهموندم نباید به مافوقت بگی، مگه کور بودی!

می خندم، در حالیکه اشکم هنوز سرازیرِ. عمدا توهین کردم. فکرم کار نمی کرد که جمله ی دیگه ای برای پی بردن به اندازه ی هوشیاریش پیدا کنم. مهم نیست که بگه چقدر پررو و بی ادبم، حداقل خیالم راحته، هوشیاریش سرجاشه. اونقدر که طعنه ها رو تشخیص بده!

صدای موتور ماشینی رو می شنوم، دقیق می شم... اما خبری نیست، فقط صداست. نورامیدی تو دلم روشن می شه. سعی می کنم، سرعتمونو زیاد تر کنم. نور چراغ، از پیچ جاده روی ما میفته و جایی نزدیکی چند متریِ ما وایمیسه.

در سمت راننده با سرعت باز می شه و چهره ی نگرانِ رضایی که با شتاب به سمتمون خیز برمی داره : چی شده؟

قبل از اینکه جوابشو بدم، سمایی هم از ماشین پیاده می شه.


romangram.com | @romangram_com