#نقطه_سر_خط_پارت_152
بطری نصف و نیمه ی خودمه که از جیب کوله پشتیم بیرون کشیده، همونی که صبح باهاش وضو گرفتم.
--دهنتو با آب بشور، زودتر خوب می شی .
صداش خش داره. شاید از درد، شایدم بهش برخورده که حالم بهم خورده!
بطری رو بی حرفو شرمزده می گیرم. و دهنمو می شورم.
کوله پشتیمو کول می کنم و بدونِ اینکه نظاره گر بستنِ دکمه های پیرهنش باشم می پرسم: سردرد سرگیجه نداری؟
صدای نه ای زیر لبی می شنوم.
با هم هم قدم می شیم و مسیر اومده رو برمی گردیم. نمی دونم که چه مدت، راه رفتیم که به ماشین می رسیم. خیالم کمی راحت تر می شه که حداقل راهو نصف کردیم. با اون وضعیتِ خراب ماشین، امیدی به روشن شدنش نیست. می خواد کمی بشینیم و استراحت کنیم. نگران به سمتش می چرخم و حالش رو می پرسم. سر تکون می ده و می گه که خوبه.
ولی می دونم که خوب نیست. روی زمین می شینه و نفس می کشه. بی هوا می پرسم: خوابتون میاد؟!
سر تکون می ده و من مضطرب تر از قبل، دست می برم و روی گونه اش می ذارم. سرده و کمی مرطوب.
راست گفتن که ترس برادر مرگه! تا سرحد مرگ می ترسم.
چشمم می سوزه و آروم لب می زنم: پاشین، حالتون داره بد می شه.
تعجب می کنم از صدام که لرزان شده.
با سستی بلند می شه و با هم همقدم می شیم. بدونِ تلاشی واسه روشن کردن ماشین، از ماشین دور می شیم.
سرعتِ راه رفتنمون کم شده. دوباره می خواد که توقف کنیم ولی از ترس اجازه نمی دم. صدای قدمهاشو می شنوم که سنگین شده. و قلب خودم که سنگین تر از هر زمانِ دیگه ای می تپه.
روی زمین، اینبار بدونِ اجازه ی من می شینه. به سمتش برمی گردم و ازش می خوام که بلند شه. نگاهِ بی حالشو ازم می گیره و سکوت می کنه. گرمی اشکو روی گونه ام حس می کنم. به آسمون خیره می شم. به عادت بچگی، جایی لابه لای اون همه ستاره، دنبال خدا می گردم. صدای قرآن خوندنِ حاج بابا توی ذهنم اکو می خوره " نحن اقرب الیه من حبل الورید" ستاره ها رو لرزون می بینم و تار...
در دل خدا رو صدا می زنم. اینبار، نه برای خودم!
romangram.com | @romangram_com