#نقطه_سر_خط_پارت_151

پس می زنم همه ی افکاری که درهم برهمن. چراغ قوه رو روی کتفش میندازم. قرمزیِ کوچیکی، زیر نورِ زرد چراغ قوه به چشم می خوره. دست می برمو روی قرمزی می ذارم. تنش داغه. اونقدر که به شک میفتم که نکنه تب داره! ولی از گزش مار هنوز چند دقیقه هم نمی گذره!

جای نیشو میونِ انگشت شصت و سبابه فشار می دم. کشش کتفش به جلو و متعاقبش نفسِ عمیقی که می دونم از دردِ رو می شنوم. دستی روی جای نیش می کشم. نه خبری از زهرابه است و نه چیزی. با فشار دادن، هیچ اتفاقی نمیفته و دست دست کردن، فقط به پخش شدن سم توی بدنش کمک می کنه!

صداشو می شنوم که می گه: تو کوله ات چاقو داری؟

از خوندنِ فکرش می ترسم. توی فیلما دیده بودم وقتی امکاناتی وجود نداره، چطور با برش روی جای نیش، سمو از بدنِ طرف بیرون می کشن! اما چاره ای ندارم!

به سرعت کولمو روی زمین می ذارم و دنبالِ چاقویِ ضامن دارِ عباس، که مطمئنم توش گذاشته بودم می گردم. چاقویی که بعد از قبولیم توی دانشگاه، عباس تاکید کرده بود هر جا می رم با خودم داشته باشمش.

تیغه ی چاقو رو از بینِ شکافِ ضامنش بیرون می کشم و با تردید می پرسم: آماده ای؟!

و به این فکر می کنم اگه کسی از خودم بپرسه آماده ای، بی برو برگرد می گم نه!

صداشو می شنوم که می گه: آره

با یک دست چراغ قوه رو می گیرم و با دست دیگه چاقو... به تیغه ی تیز چاقو خیره میشم. و به آن استریل (unsterile) بودنِ تیغه فکر می کنم! تمامِ هشدارهایی پزشکی و بهداشتی رو که حاصل 4 سال درس خوندن توی رشته ی بهداشته رو پس می زنم و تیغه رو، روی پوستش می ذارم، بافشاری می کشم. بریدنِ پوست و گوشتش رو از زیر تیغه، به همراهِ حس کشیده شدنِ تیزیی روی روحم، حس می کنم.

من هیچ وقت دلِ رویارویی با درد و زخمِ اطرافیام نداشتم! سعی می کنم آخش رو نشنوم، و خونی که از بینِ بریدگی بیرون زده حالمو بد نکنه! نباید چیزی مانع کارم بشه.

چاقو و به اجبار چراغ قوه رو کنار می ذارم. زخمو میونِ دو دستم فشار می دم. خون بیشتری بیرون میاد ولی این مقدار خون، اون هم با این اصول، سمو از تنش بیرون نمی کشه.

توی تاریکی به زخمی که خونِ داغ داره ازش خارج می شه خیره می شم. باید کاری رو می کردم که درسته ! چشم می بندم به روی همه ی نهیب هایی که از عادت و وسواس بلند شده و لبمو روی زخم می ذارم و با مکشی عمیق و فشار دو دست به اطراف زخم سعی می کنم، خون و زهر رو بکشم.

شوری و داغی و غلظت خون، حالمو بد می کنه. کنار می کشم و همه ی محتویاتِ دهنمو روی زمین خالی می کنم. و متعاقبش عق می زنم.

به قولِ رضایی وقتی برای سوسول بازی نیست. کارِ قبلمو تکرار می کنم. و باز حالم بد می شه. این کارو تا جایی تکرار می کنم که دیگه خون، به زحمت از زخم خارج می شه.

تمام شامه ی بویاییم بوی خون گرفته، حالم بده، بد که نه... می شه گفت داغونه!

روی زمین خم می شم و زمین خاکی و سردو چنگ می زنم ... عق می زنم اونقدر که فکر می کنم الانه که معده ام از جاش کنده بشه. با دیدنِ بطری آب جلوی صورتم، شرمنده به اخم های درهمش خیره می شم.


romangram.com | @romangram_com