#نقطه_سر_خط_پارت_150

وقتی به کوهپایه می رسیم، هوا کاملا تاریکه. از کوله پشتیم، چراغ قوه رو بیرون می کشم و روشنش می کنم. به سمتِ منبع راه کج می کنیم.

منبع رو دور می زنیم و شاه لوله رو پیدا می کنیم. چراغ قوه رو روی شاه لوله میندازم و دکتر پارسا بدونِ هیچ حرفی خم می شه و زیر شاه لوله می شینه. فلکه، حلقه ای به شعاع نیم متره، که بر اثر نشتی آب از شاه لوله کاملا زنگ زده. به زحمت فلکه رو می چرخونه و بعد از اطمینان از بسته شدن کاملش با لحنی که خنده ازش می باره می گه: رئیس کارِ دیگه ای هم مونده؟!

با لبخندی، همین که می خوام جوابشو بدم، صدای آخش بلند می شه.

هراسان فاصله ی چند سانیتمونو پر می کنم و می پرسم: چی شد؟

با چهره ی در هم رفته، تکیه اشو از دیوار منبع می گیره و دستشو به کتفِ سمتِ چپش می گیره، با صدایی که از شدت درد بریده بریده شده می گه: فکر کنم چیزی نیشم زد. جاش خیلی می سوزه

بدونِ معطلی چراغ قوه رو روی دیوار میندازم: چیزی نمی بینم. به اطراف جایی که دکتر پارسا تکیه زده بود میندازم، باز هم خبری نیست. همینکه بلند می شه و به سمتم میاد، وجودِ چیزی شبیه بند، که به سرعت، دیواره ی منبعو طی می کنه نظرمو جلب می کنه. آرام و پر از ترس لب می زنم: وای نه! مار!...

به عقب برمی گرده وبه جایی که اشاره کردم خیره می شه ولی خبری از مار نیست. و من توی این فکرم که نیش مار، توی شب سمی تر از صبحه! که حاج بابا هم دمِ غروب مار نیشش زده بود!

به سمتش برمی گردمو پر ترس می گم: باید جای نیششو واررسی کنم.

سیاهِ چشماش پر از دردِ و عسلیِ چشمای من، پر از نگرانی! نگران از تکرارِ اتفاقات تلخِ گذشته...

لبهاش تکون می خوره و چیزی شبیه به اینکه نیازی نیست ازش خارج می شه.

صدا رو گنگ می شنوم. نمی دونم از ترسه یا از درد! ملتمس لب باز می کنم: ماری که نیشت زد، بلند، باریک و سریع بود! ما به این مارا می گیم مارِ تیر! سریعه، هم تو نیش زدن، هم تو فرار کردن، هم تو اثر کردنِ سمش! تا منطقه 4 کیلومتر فاصله است. خیلی که هنر کنیم، تا نیم ساعت دیگه، اونجاییم. باید یه کاری کنیم!

--چیکار می تونیم بکنیم؟ جز اینکه سریع تر خودمونو به منطقه برسونیم.

همینکه می خواد قدمی برداره، بدون فکر، بدونِ در نظر گرفتنِ جنسیت خودم و مردی که جلوم از درد خم شده بی هوا بازوشو می گیرم. صدای دکتر عزیزی استاد بیماری شناسیمون توی گوشم زنگ می زنه " مار در تاریخچه ی ایران باستان، نشان سلامت است" ولی برای من، نشان مرگ!

چشمم می سوزه و میونِ بغضی که نمی دونم کی و از کجا و چرا پیداش شده می گم: بذار حداقل تا جایی که امکانش هست، سمو از تنت بکشم بیرون.

نمی دونم از التماسِ نگاهمه یا از ترس اثر سریع سم، که بی حرف روی زمین می شینه و آروم دکمه های لباسشو باز می کنه. من مضطرب تر از قبل اطرافِ زمینو با چراغ قوه چک می کنم... برای اطمینان از عدم حضور هر نوع جنبدنده ای!

با حرکتی لباسو از تنش در میاره و متعابقش، رکابیِ همرنگِ پیرنش... سیاه! همه چیزش سیاهه. لباس، شلوار، رکابی، حتی کتش... مثل چشماش... ولی چشماش در عین سیاهی برق دارن...


romangram.com | @romangram_com