#نقطه_سر_خط_پارت_148

دستمو به بندِ کوله ام چفت می کنمو می گم: اگه حالم بد نشده بود ماشین آتیش می گرفت. خوبه خودتونم دیدین چه دودی ازش بلند شده بود.

با تک خنده ای که ذهنمو به سمتِ پوزخند بودنش سوق می ده می گه: چه دودی؟! تازه اولش بود می تونست تا منبع آب مارو برسونه.

با اخم، نگاهی به چهره ی خندونش میندازمو میگم: یادم نرفته که گفتین لنتشم از کار افتاده. کدوم ماشینی با لنت داغون یکی دو کیلومترو می ره که این ماشین بره؟

می خنده، بلند، محکمو مردونه: از دست زبون و ذهنِ تو!

...

منبعِ آبو دور می زنم و با وسواس و دقت، دیواره و کناره هاشو واررسی می کنم. لوله های هدایت کننده ی آب به سمتِ روستا سالم بودن و منبع هم ظاهرا سالم.

--چیزی پیدا کردین؟

برمی گردم و با نگامو از آفتابی که خیالِ جمع کردنِ بساطشو داره به چهره ای که زیرِ نورِ آفتاب برونزگیش بیشتر به چشم می خوره می دم : می شه بریم مخزنی که آبِ منبعو تامین می کنه چک کنیم؟

دستی پشت گردنش می کشه و می گه: فکر می کنین از اونجاست؟

-تمامِ نمونه هایی که از روستا گرفتیم، آلوده بوده، این یعنی یا منبع مشکل داره، یا شاه لوله، یا مخزن تامین کننده ی آبِ منبع. شاه لوله و منبع مشکلی نداره. می مونه اونجا!

--باشه بریم ببینیم چه خبره

همراه هم، مسیرِ لوله ی تامین رو می گیریم تا به مخزن تامین برسیم. مخزن تامین چیزی حدودِ 300 متر با منبع فاصله داره و دقیقا جایی تو دلِ کوه به ارتفاعِ 70 یا 80 مترِ ... منطقه ی کوهستانی که دسترسی بهش کاملا سخته. اونقدر سخت که چندین بار دکتر پارسا خواسته بود برگردم و خودش به تنهایی اونجا رو چک کنه و هر بار با مخالفتم مواجه شده بود.

با تعجب به درپوش کنار رفته ی مخزن نگاه می کنم و می گم: چرا مخزن درش بازِ؟!

و با قدمی به جلو با دو جنازه ی گرگ و سگی که توی آب شنارون مواجه می شم. از ترس قدمی عقب می ذارم که با احساسِ برخورد به جسمی از جا می پرم.

صداش زمزمه وار تو گوشم می شینه : نترس منم.

قدم عقب رفته رو جلو می ذارم و می گم: باید لاشه ها رو از مخزن بیرون بکشیم. فلکه ی اصلی رو هم ببندیم.


romangram.com | @romangram_com