#نقطه_سر_خط_پارت_147
با صدای بسته شدنِ در به عقب برمیگردم. بطری آبی که دستشه رو به سمتم می گیره: یکم بخور، خنکه.
بطری رو می گیرم و با تشکری زیر لب، رو می گیرم و پشت بهش سر می کشم. خنکیش، عصبِ معدمو کمی تسکین می ده. نفس عمیقِ دیگه ای می کشم و درِ بطری رو می بینم و همینکه می خوام دوباره تشکر کنم، تازه متوجه بطری نیمه خرده می شم.
قطعا این همه آبو من سر نکشیدم! درِ بطری هم پلمپ نبود، و این یعنی بطری دهنیه. با اَهی در دل، بطری رو به سمتش می گیرم و می گم: ممنون، بهترم.
بدونِ اینکه بطری رو ازم بگیره، به سمتِ ماشین می ره و می گه: پس بجنب تا شب نشده.
از حرکتش، و حرکتم عصبی می شم. اصلا چرا بطری رو بهش برگردونم! اصلا چرا بطری نصف و نیمه اشو بهم داد؟! چرا پس نگرفت؟ مثلا می خواست بگه بطریمو دهنی کردی و دیگه نمی خوامش؟! حالا خوبه خودت بطری دهنیتو بهم تعارف کردی، منِ احمقم اونقدر هول بودم که اصلا به بطری توجه نکردم! فکر کردی از خدام بوده بطری تو رو سر بکشم؟!
بطریِ تو دستمو فشار می دم و دست از سوالات و مواخذه های بیجوابم می کشم. درِ ماشینو باز می کنم و بی توجه به استارت های پیاپی و بی جوابِ ماشین درو می کوبم.
با پوفی از ماشین پیاده می شه و کاپوتو بالا می زنه. باز حرص می خورم، از حرکتم و جوابی که در مقابلم داده! صداشو می شنوم که می گه: خانوم زارع، میشه بطری آبو بیارین؟
افکارمو پس می زنم و سعی می کنم بی تفاوت باشم. با سستی در ماشینو دوباره از بیرون باز می کنم. بی توجه به نگاهِ سنگینش بطری رو به سمتش دراز می کنم و به دودِ خفیفی که از یه قسمت ماشین بلند شده خیره می شم و آروم می پرسم: چی شده؟
--ماشین داغ کردِ. لنتشم که، دیگه فکر نمی کنم جواب بده!
بطریِ آبو روی قسمتی که ازش دود بلند شده می ریزه و می پرسه: می تونی استارت بزنی؟
با آره ی زیر لبی، به سمتِ درِ راننده می رم. استارت می زنم. یک بار، دوبار و چند بار... ولی بی نتیجه است. آخر سر کاپوتو می بنده و می گه: تا منبع فکر نکنم بیشتر از یکی دو کیلومتر دیگه مونده باشه، پیاده می ریم.
یکی دو کیلومتر یعنی از خونه ی ما تا خونه ی آجی معصومه. خب من این مسیرو خیلی وقتا، پیاده می رفتم اونم تو تابستونِ گرمِ حاجی آباد. ولی اینجا هوا خنکه و مهمتر از اون دیگه با پیاده رفتن، حالت تهوع نخواهم داشت. با چه بهتری به سمتِ کابین عقب می رم و کولمو برمیدارم.
درا رو می بندیم و دکتر پارسا با ریموت، درارو قفل می کنه. سوئیچو تو جیب شلوارش می ذاره. گوشه ی کتش کنار می ره و من برای اولین بار متوجه کلتِ کمریش می شم!
کوله رو روی کولم جابجا می کنم و همینکه می خوام چشم از کلتش بگیرم، با نگاهش غافلگیرم می کنه. قدمی برمیدارم و فاصله ی یک قدمیمونو به هیچ می رسونم. با هم قدم برمیداریم.
--اگه حالت بد نشده بود، الان با همین ماشین منبعِ آب بودیم.
شاید با این حرفش قصد پرت کردنِ حواسم داره و شاید به رخ کشوندنِ ضعفم! هر چی هست این حرفش خیلی بچه گانه است!
romangram.com | @romangram_com