#نقطه_سر_خط_پارت_146
همونطور که ماشین در حالِ حرکتِ درو یک بار دیگه باز می کنم و محکم تر از قبل می بندم. اونقدر محکم که به خنده میفتم و می گم: فکر کنم دیگه باز نشه!
لبخندی که به لبش میاد از چشمم دور نمی مونه ولی سریع تو قالب جدیِ خودش فرو می ره .
دقایقی به سکوت می گذره، هر دو به جاده ی سگنلاخی روبه رو خیره شدیم. جاده ای که علی رغم مهم بودنش، هنوز حتی صاف و هموار نیست. تکانه های ماشین گاها اونقدر شدید می شه که حس می کنم، معده ام تو حلقم اومده و الانه که بالا بیارم. برای عوض شدنِ حالم، شیشه ی ماشینو پایین می کشم و قبل از اینکه نفسی تازه کنم، گردو خاکی که وارد اتاقک ماشین میشه باعث می شه، فورا شیشه رو بالا بکشم.
صدای بم و آرومش فضای اتاقکو پر می کنه: طوری شده؟
بی اختیار یادِ توجهاتِ امیر میفتم. امیری که هیچ حرکتی از دیدش پنهون نمی موند، امیری که همیشه مراقب بود من مشکلی نداشته باشم، و یا جام راحت نباشه.
بی رحمانه ی همه ی خاطراتِ درد آورِ شیرینمو پس می زنم و می گم: نه
دوست دارم بگم یکم یواش تر برو، اما می ترسم فکر کنه، از اون دست دختراییم که اهل ترس و عشوه است!
از حالت تهوعی که به جونم افتاده، اونقدر کلافه ام که تیک عصبی گرفتم. با ناخنِ انگشت اشاره ام، به جونِ زانوم افتاده ام و خط های بلندِ چند سانتی می کشم. تند تند و پشت سر هم.
در آخر بیخیالِ گردو خاک می شمو شیشه رو پایین می کشم. بادِ خنک همراهِ گردو خاکی که به صورتم می خوره، حالمو تغییر نمی ده!
--شیشه رو بکش بالا!
کلافه شیشه رو بالا می دم و می گم: می شه یکم وایسیم؟
از سرعتِ ماشین کم می کنه. سنگینیِ نگاشو رو خودم حس می کنم: چرا؟
کلافه دستی به صورتم می کشم و می گم: جاده خیلی ناهمواره، حالت تهوع گرفتم.
به محض متوقف شدنِ ماشین، دستگیره ی درو می کشم. ولی باز نمی شه.
--این در خرابه، از بیرون باز می شه
قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه ، بی هوا شیشه رو پایین می دم. دست می برم و دستگیره ی بیرونو فشار می دم. در با تقی باز میشه و از ماشین بیرون می رمو نفس می گیرم.
romangram.com | @romangram_com