#نقطه_سر_خط_پارت_145
بی توجه به جمله ی جدیدش هنوز تو جمله ی اولش گیر کردم. اگه دکتر پارسا زودتر نیاد به شب می خوریم!!
بی هوا می پرسم: ساعت چنده؟
ساعتشو چک می کنه و قبل از اینکه جوابمو بده می گه: مگه خودت ساعت نداری؟
خجالت می کشم که بگم، ساعت یادگاریتو با سه کورس تاکسی حساب کردم. هنوز که یادِ ساعتش میفتم، داغ دلم تازه می شه.
لقمه ی مونده تو گلومو قورت می دم و می گم: نه ندارم. ساعت چنده؟
بدونِ اینکه به ساعتِ یادگاریش اشاره ای بکنه می گه: یه ربع به چهاره!
لقمه ی آخرمو تو دهنم می ذارم و ظرفِ نیم خرده ی غذا رو روی زمین، و از جا بلند می شم: من برم آماده شم، الان دکتر میاد
از جاش بلند می شه و معترض می گه: چیزی نخوردی که؟
به سمتِ محلِ برپایی چادرا می چرخمو می گم: حبوبات برای معده ام سنگینه. خیلی نخورم بهتره.
تنها جوابش به حرفم لبخندِ، باهم به سمتِ چادرهای اسکان قدم برمیداریم.
از رفتنِ دکتر مولایی نیم ساعتیه که می گذره و دکتر پارسا قول داده تا یک ساعت دیگه، کاراشو ردیف می کنه و همراه هم برای بازدید از منبع آب می ریم. از بدِ اتفاق هم، بچه های ارتش، بلکل منطقه رو ترک کردن و طبق گفته های ایزدی، تا فردا ظهر، بچه ها آف (off) هستن. و باز ماییم و ماییم و ما...
کوله پشتیمو روی دوشم جابجا می کنم و آروم گونه های الهامو می بوسم و با خنده می گم: برام حلوا و شیرینی کنار بذاریا.
گونه هامو می بوسه می گه: باشه، به خانم جمشیدی می گم واسه پرستار مهربونه یه دیس کنار بذاره
می خندم و با صدایِ دکتر پارسا که عجله کنین رو تاکید می کنه ازش جدا می شم.
درِ مزدای دوکابینو می بندم و همینکه می خوام، طبق عادت کمربند ببندم صداشو می شنوم: در بازِ یه بار دیگه ببند.
درو باز می کنم و این بار محکم تر درو می کوبم. استارت می زنه و صدای زیر لبیشو می شنوم که می گه: بازم بازه.
romangram.com | @romangram_com