#نقطه_سر_خط_پارت_144
می خندم و با شیطنت می گم: روایت داریم، شیرینیِ عید شفا دهنده است آقای دکتر.
--با جعل روایت معلومه قصد جونِ منو کردیا...
و با همون خنده ای که تو این چند دقیقه ی دیدار، از رو لبش کنار نرفته ادامه می ده، چنتا روستا مونده و امروز حتما بازدید بشن. اگه می دونستم، همچین برنامه ای هست، بازدید اینجا رو می ذاشتم واسه غروب.
با سلامِ دکتر پارسا، هر دو به سمتِ وروودی چادر می چرخیم.
-- خیلی وقته تشریف آوردین؟
قدمی برمیداره و خودشو به پارسا می رسونه و با سلامی، دستشو می گیره: نه، 10 دقیقه ای می شه.
--خوش اومدین، اگه مایل باشین، می تونیم منطقه رو ببینیم.
نگامو از دستای قفل شده ی دو دکتر می گیرم و به جعبه ی فتو متر می دم، باید هر چه زودتر منبع آبو چک می کردم.
سلفونِ روی غذا رو پس می زنم و با چنگال پلاستیکی سفید، نخود سبز و ذرت و قطعات قارچ رو زیرو رو می کنم. با این معده چطور می شه اینا رو خورد؟!
صدای الهامو بیخ گوشم می شنوم که می گه: اَه مریم گندت بزنن تو که بد غذا نبودی، سنگم جلوت می ذاشتن می خوردی. بخور دیگه!
می دونست که معده ام خرابه ولی نمی دونست که قرار بود این یک هفته رو رژیم مایع داشته باشم. چنگالو زیر حبوبات و سبزیجاتِ به اصطلاح غذا می زنم و لقمه ای می خورم. حینِ جویدنش متوجه طعم خوبِ روغن زیتونش می شم. نگامو از بیابونی که آفتاب یک دست روش پهن شده می گیرم و می پرسم: مگه قاشق نبود؟
لقمه ی آخرشو تو دهنش می ذاره وبا دهن نیمه پر می گه: نه بابا، این چنگالا رو هم از تو آشغالی پیدا کردم
دست از خوردن می کشم و به شوخی، لگدی حواله ی پاش می کنم. می دونه که حساسم ، به عمد اینجوری می گه.
--منبع آب خیلی دوره؟
از تغییر بحثمون چندان راضی نیستم، چون استرسمو زیادتر می کنه. لقمه ی دیگه می گیرم و آروم لب می زنم: 4 کیلومتری با اینجا فاصله داره.
ظرفِ تموم شده ی غذاشو کنار می ذاره ومیگه: پس خیلی دورِ، کاش زودتر دکتر پارسا بیاد، می ترسم به شب بخورین. حالا رضایی رو می گیم رفته آب بیاره، سمایی چقد به درد نخوره !
romangram.com | @romangram_com