#نقطه_سر_خط_پارت_143

ابروهاش به سمتِ بالا می رن و با صدایی که ازش کنجکاوی می باره می گه: خب؟

دل می زنم. نمی دونم چطور شروع کنم که دکتر پارسا و غرورش جلوی این مرد زیر سوال نره. لب تر می کنم و می گم: شبی که حالم بد شد، دکتر پارسا برای بازدید از مخروبه های روستا رفته بودن، وقتی برگشتن، فورا هلی کوپترو خبر کردن، چون خیلی بد حال بودم، آنفلوانزای شدید و خونریزی معده ...

سرشو با اخمی دلنشین تکون می ده و ادامه می دم: این سه روزیم که نبودم، همه ی کارای کنترل سلامت رو دوش خودِ آقای دکتر بوده. مردم دو روز اول، از آب منبع روستا استفاده کرده بودن، مطمئنم می تونین تصور کنین مهار کردنِ یه موج بزرگ از بیماری های روده ای، اونم توسط دو امداد گر چقدر سخته؟!

امدادگر بچه های ارتش همون روز اول برگشتن ورزقان. دو نفر امداد گر، با یه همچین بلایی چطور می تونن تنهایی از پسِ همچین شرایطی بربیان؟!

نفس می گیرم و آروم می گم: قانون و مقرارت اینجا رو خیلی درجریان نیستم ولی از بچه ها شنیدم طبق روالِ قانونی، دکتر پارسا توبیخ می شن. اونم به خاطرِ اینکه نبودِ منو برای شما گزارش نکردن.

دکتر پارسا تو 36 ساعت اول، حتی 6 ساعتم نخوابیدن! اداره کردنِ این منطقه اونم تنها با 4 نیرو، تو 15ساعتِ اول، کارِ هر کسی نیست. 36 ساعت سرپا بودن، واسه یه همچین منطقه ای که هم آنفلوانزا تهدیدش می کرده و هم بیماری های گوارشی، کار هر کسی نیست. جسارت منو ببخشید، اما آدما تو همچین موقعیتی با یه همچین حجم کاری و این همه فشار و استرس فراموش کار نمی شن؟!

دستی به صورتش می کشه و می گه: فرمایشات شما درست ولی طبق قانون ایشون باید نبودِ شمارو گزارش می کردن!

-خستگی و حجم کار زیاد، فراموشی میاره، فراموشی هم قانونو نمی فهمه! درست می گم؟

با لبخندی سر تکون می ده و قبل از اینکه حرفی بزنه می گم: اگه طرح کنترل سلامت اینجا اجرا شده، فقط به خاطرِ حمایتای دکتر پارسا بوده. در نبود من، علی رغم همه ی وظایفی که داشتن، وظایفِ منو ایشون انجام می دادن.

با تک خنده ای می پرسه: حالا می خوایی من چیکار کنم دختر جون؟

از لفظِ صمیمیش بی اراده لبخند می زنم و می گم: من هیچ وقت همچین جسارتی نمی کنم

--چرا... تعارفو کنار بذاریم، دقیقا داری می گی که دکتر پارسارو توبیخ نکنم.

همراه خودش می خندم و می گم: بازم جسارت منو ببخشید.

اینبار بلندتر می خنده و می گه: حالا بدهکارم شدیم. دستور می دن، انتظار دارن یه چیزی هم ببخشیم.

از شوخیش و لحنی که تا حدودی مطمئنم می کنه، خبری از توبیخ نیست، آروم می شم. نگامو به وروودی چادر می دم و می گم: اگه امشبو اینجا بمونین، حلوا و شیرینی عیدو مهمون مایید.

با همونِ صمیمیت و لبخند، به قدو هیکل تپلش اشاره می کنه، شیرینی و چربی، واسه کسی که هم قندو چربی داره و هم هیپرتنشن (پرفشاری خون) خوبه دیگه نه؟


romangram.com | @romangram_com