#نقطه_سر_خط_پارت_141

هراسان به سمتم خیز برمیداره: صبر کن برات یکم غذا بگیرم بعد برو

میلی به غذا ندارم و اگه تهدید پارسا و ترس از بد حال شدن نداشتم با این استرسی که به جونم افتاده، عمرا لب به غذا می زدم.

ظرفِ آماده ی غذا رو می گیرم و به سمتِ چادرِ امداد می رم. و در دل غر می زنم، امروز که باید علی تو منطقه باشه نیست!

چادرو کنار می زنم و با چهره ی درهمِ دکتر مولایی مواجه می شم.

چادرو کنار می زنم و با چهره ی درهمِ دکتر مولایی مواجه می شم.

پیرمردِ قد کوتاهِ تپل با ریش های یک دست سفیدِ پرفسوری. پیرمردِ دوست داشتنیِ ساعت 6:30 بعد از ظهرِ شنبه ی هلالِ احمر... نفسِ عمیقی می کشم و واردِ چادر می شم. با احساسِ حضورم، سرشو بالا میاره و با دیدن و شناختم لبخند می زنه: بَه مهندس زارع اکتیوِ ما.

از لفظ صمیمیش دلم گرم می شه. نگاه نامحسوسی به چادرِ خالی از هر کدوم از بچه های امداد میندازم. علی رغم برخورد دوستانه ی دکتر دلشوره دارم. اونقدر که برای لحظه ای نه منبع آب روستا از ذهنم پاک می شه و نه حرفهایی که باید برای تبرئه شدن دکتر پارسا کنار هم بچینم!!

قدمی جلو می ذارم. حضورِ سنگریزه های زیر کتونیام، حس خوبی بهم می دن. به عادتی که این مدت، تشدید پیدا کرده، کف پامو بیشتر به زمین فشار می دم و لبخند می زنم: سلام آقای دکتر، عیدتون مبارک... خیلی خوش اومدین.

گلایه آمیز لب می زنم: زودتر از اینا منتظرِ اومدنتون بودیم.

می خنده، نگاش دستامو که با ظرف غذا و فتومتر، اشغال شده رو می کاوه. با قدمی کوتاه فاصله ی بینمونو پر می کنه: عید شما هم مبارک. اینا چیه؟

می خندم، آروم و پرا از متانت: فتو متر و غذا.

کاغذ لوله شده توی دستشو تکون می ده و می گه: خسته نباشی دخترم، واقعا خدا قوت. شنیدم تو منطقه گل کاشتی.

با حفظِ لبخندم و آرامش ساختگیم جواب می دم: اگه همکاری های دکتر پارسا نبود، قطعا نمی تونستم حتی قدم از قدم بردارم. انصافا خیلی خوب از طرح حمایت کردن و همه جا حامی بودن.

--اینطور که شما می گی باید از ایشونم تشکر کنم.

با لبخندی به سمتِ فلاسکِ روی زمین می رم و ظرف غذا و جعبه ی فتومترو رو زمین میذارم و آروم می پرسم: چای میل دارین؟!

--نه فعلا چیزی میل ندارم. شنیدم مریض شدین؟!


romangram.com | @romangram_com