#نقطه_سر_خط_پارت_140
-- تشکر می کنن که عیدو کنارمون موندین. و از اینکه این چند روز به زحمت افتادین، معذرت خواهی می کنن.
با لبخندی، پیشونیشو دوباره می بوسم و می گم: ما کاری نکردیم. خدا کنه زودتر روستا آباد شه و شما از این وضعیت در بیایین.
از آغوشش بیرون میامو عید و به بقیه ی خانومایی که اطرافم نشستن تبریک می گم و جوابهایی که گاه با فارسی و اغلب با ترکی می گیرمو با لبخند و تشکر جواب می دم.
...
صدای گریه و شیونهایی که به زبونِ ترکی نوحه خونی می کنن، هر چند که چیزی ازش نمی فهمم ولی قبلمو ریش می کنه.. این صحنه ها بیشتر از هر چیزی منو یادِ روزِ مرگ مامان نازگل میندازه، و حاجی بابا!
چشم می بندمو داغیِ اشکو روی گونه ام حس می کنم. با صدای آنا (آنا = مادر) گفتنِ دختری که روی قبری که با پارچه ی سیاه پوشیده شده، سرگذاشته و زجه می زنه، چشم باز می کنم. باز صدا می زنه و خاک اطراف قبرو روی سرش می ریزه. با همه وجودم دردی که تو وجودش نشسته رو حس می کنم. از دست دادنِ مادر، یعنی ... جمله ای برای ادامه ی توصیفم پیدا نمی کنم. چون نداشتن مادر، اونقدر درد داره که هیچ جمله ای نمی تونه وصفش کنه.
اشکمو با انگشت دست می گیرم. مادرم گفته بود لیاقت می خواد که خدا به بنده اش دختر بده. مادرم گفته بود، دختر که داشته باشی خیالت جمعِ که بعد از مرگت، فراموش نمی شی! مادرم گفته بود... مامان!! هق می زنم. خجالت می کشم ازش بخوام که منو ببخشه.
با حسرت به دختری که روی قبر مادرش سر گذاشته و دستِ نوازش پدر روی سرشه خیره می شم. درسته مادرشو از دست داده ولی پدر که داره، روحِ مادرش، که ازش راضیه!
به سمت دختر می رم. برای عرض تسلیت مجدد. اما مهرِ سکوتی که روی لبم نشسته خیال بلند شدن نداره. همپای دختر که می خوره، 17 یا 18 ساله باشه اشک می ریزمو در آغوش می کشمش. وقتی که مامان نازگل رفت من 19 سالم بود. رفت ولی من خیال می کردم زنده است. حتی تا قبل مرگ حاج بابا هم فکر می کردم هنوز زنده است!! حاج بابا که رفت، من موندم و بی مادری و بی پدری، حاج بابا که رفت من موندم و یه عالمه حرف نگفته و حلالیت نطلبیده! حاج بابا که رفت، مامان نازگلم پرکشید.
هق می زنم و به خودم فشارش می دم. از میونِ هق هق و جملاتی که بریده بریده به زبون میاره فقط آنا رو متوجه می شم.
دلم برای بی مادریش چنگ می خوره. با دستم کمرشو نوازش می کنم و زیر گوشش می خونم: همه روزی پیش خدا برمی گردیم. این قولیه که بین ما و خداست.
و تو دلم زار می زنم که من توان رویایی با مادرم ندارم. خدایا می شه به مادرم بگی منو ببخشه... به پدرم؟! میشه ازشون بخوایی؟!
...
شقیقه هامو ماساژ می دم و سعی می کنم به اعصابی که تا متشنج شدنش چیزی نمونده مسلط بشم. تمام آزمایشاتِ میکروبی مثبت بوده و این یعنی فاجعه!
دستی به پیشونی عرق کرده ام می کشم و زیر لب نق می زنم: چقدر امروز خورشید مستقیم و تند می زنه؟!
فتومتر رو از الهام می گیرم و می گم: برنامه ی حلوا پزون و شیرینی پزون گردنِ تو، من برم ببینم می تونم یکیو پیدا کنم، منبع آبو چک کنیم؟
romangram.com | @romangram_com