#نقطه_سر_خط_پارت_139
به سمتم می چرخه و با خنده می پرسه: جونِ من؟ اَ اَ اَ چه صحنه ی خفنی رو از دست دادم. ولی خودمونیم، خداییش خیلی ضایع ریشاش داره در میاد، شدهِ عین این بَ بَعیا، که مریض می شن پشماشون می ریزه ها.
با خنده ای پرِ چادرو کنار می زنمو می گم: یعنی این توصیفاتت از پهنای 180درجه تو حلقِ آقوی مهندس.
--حالا چطوری شرط بستین که اون باخت؟
نگاهی به چادرِ ساکتی که به واسطه ی خاموشی لامپ و کلفتی پارچه ی برزنت تقریبا تاریکه میندازم و می گم: سرِ فرصت بهت می گم... الی! تا ما نماز می خونیم، تو با چندتا از دخترا برو داخل روستا و از لوله های آب چندتایی نمونه تهیه کن.
به گوشه ای از چادر که کوله پشتیمو گذاشتم میرم . زیپِ کوله رو باز می کنم و جعبه ی فتومتر(نوعی دستگاه که می تونیم به صورت سیار، آبو از نظر میکروبی، بیوشیمیایی و ... آزمایش کنیم) رو به سمتش می گیرم و لب می زنم: روی همه ی نمونه ها آزمایش کن.
در حالیکه جعبه رو از دستم می گیره، نگاهِ کنجکاوش زوایایِ چادرِ 12متریِ تقریبا مرتبو می کاوه و باشه ی زیر لبیی تحویلم می ده
پر وسواس دوباره تاکید می کنم: الی، دقیق آزمایش کنیا.
با حرص به سمتم برمی گرده و می غره: گفتم که باشه.
بطری نیم خورده ی آب معدنی رو از جیب بغلِ کوله ام برمیدارم سعی می کنم با حداقل ریختن آب وضو بگیرم.
...
با صلواتی که همگی ختم می کنیم .صدای لرزونِ پیرزنِ بغل دستیم، که چیزی به ترکی می گه، نظرمو جلب می کنه، به سمتِ صدا می چرخم، قطره های اشکی که از گوشه ی چشمش سرازیر می شن دلمو به درد میاره.
دستشو به سمتم دراز می کنه. دستشو می گیرم و قبل از اینکه بفهمم چی شد دستمو می بوسه.
از این همه خوبی، از این همه صفای دلش و این همه محبتش، قلبم می لرزه. به آغوشش می کشم و پیشونیشو می بوسم. بویِ خوبِ مادری می ده!
به فارسی عیدو بهش تبریک می گم. چشمایِ قهوه ایش می لرزه و با محبت سرشو تکون می ده و دوباره زیر لب چیزی می گه.
صدای زنِ بغل دستیمو می شنوم که می گه: دارن دعا می کنن، می گن الهی عاقبت بخیر بشی.
چه دعای قشنگ و به موقعی!
romangram.com | @romangram_com