#نقطه_سر_خط_پارت_138
لعنت به تو امیرپارسا، ببین چطور کاسه ی صبرمو لبریز کردی، چطور تحقیرم کردی که معنی واقعیِ هیچ کلام و حرفی رو نه درک می کنم و نه باور. ببین چطور، تحقیر و تمسخرو تو ذهنم حکاکی کردی که با کوچکترین اشاره ای از جا می پرم.
صداش تو گوشم زنگ می خوره: تو یک روستا زداده ای، پدر و مادرت همه اش سه کلاس سواد دارن اونم نهضت! چرا کفش پاشنه بلند نمی پوشی؟ چرا تیپت همه اش یه مدله؟ هیچ مادرمو با خودت مقایسه کردی؟ چرا مثل دخترای اطرافت نیستی؟
چشم میبندم و نفسِ عمیقی می کشم. با صدای رضایی که منو به نام می خونه، بازدممو بیرون می فرستم و چشم باز می کنم. و با چرخشی 90 درجه به سمتش لب می زنم: بله؟
-- بعد از نماز برنامه ی دیگه ای هم دارین؟!
نور آفتاب که مستقیم به چشمم می زنه، وادارم می کنه، دستمو سایبونِ چشمام کنم. دیشب زیر نورِ کم مصرفِ سفید چادر درست ندیده بودمش.
لب تر می کنم می گم: واسه دلجویی و عرض تسلیت مجدد از خونواده های عزادار، قراره یه ملاقات دسته جمعی داشته باشیم... با مردم، یه سر، بهشت زهرای روستا هم می ریم.
سری تکون می ده و می پرسم: راستی آردو شکری که گفتم چی شد ؟
-- گذاشتم تو چادر انبار، نشاسته و روغنِ اضافه هم آوردم.
با تشکری زیر لب دوباره می پرسم: مهندس سمایی، نمونه ی آبِ منبعو نیاوردن؟
دستشو تو جیب کاورش فرو می کنه و با نگاهی گذرا به الهام، رو به من می گه: گفت کارم زیاده اگه می شه خودتون نمونه گیری کنین.
با تکون دادنِ سر و گفتنِ خیلِ خوبِ زیر لبی از هم فاصله می گیرم. کارشکنی های سمایی اتفاق جدیدی نبود که بخوام بخاطرش حرص بخورم.
صداش در حالیکه داشت عقب عقب دور می شد رو می شنوم که می گه: تا 10 دقیقه ی دیگه نماز شروع می شه.
و صدای الهام که می گه: این چرا ریشاش پنگوور پنگوور در اومده؟
از تشبیه با مزه اش بلند می خندم، جوری که سنگینی نگاهِ رضایی رو می تونستم از فاصله ی 30 متری هم حس کنم . حتی چشم غره و بد بی راه هایی که تو دلش نثار جفتمون می کرد.
--زهر انار مگه چی گفتم تو اینجوری میخندی؟
توان جمع کردن نیشمو ندارم و میون خنده می گم: اوووو، نبودی ببینی، با این ریشاش چه وجناتی داشت! دقیقا شبیه شهدا بود...سرِ شرط بندی با من، ریشاشو باخت ...
romangram.com | @romangram_com