#نقطه_سر_خط_پارت_137
می ترسم، از این مردی که می دونم بهم لطف کرده و به خاطرم تو دردسر افتاده، از این مردی که فقط بلده مسخره کنه، از این مردی که بوی سیگار می ده! نه! من بیشتر از همه از این تیله های سیاه می ترسم!
سکوت می کنم و نگامو از چشماش به دستای اسیر شده ام می دم. من کی اینقدر به قول پارسا، چاله میدونی بودم که دستمو روی حتی دختری بلند کنم؟! چه برسه مردی؟!!
--می دونی مردای عقده ای چطورین؟!
- ...
با ضربه ی آرومی دستمو رها می کنه. از ضربه اش کمی به عقب پرت می شم. یه تای ابروش بالا رفته و با جذبه ی خاص خودش حکم می کنه: از این به بعد، اگه خطایی... بی ادبی یا بی احترامی ازت ببینم، بی برو برگرد از منطقه اخراجی!!!.
--ماری این یکی هم یخ زده! حالا چیکار کنیم؟
با صدای الهام، نگامو از پیرمردی که همه کربلایی صداش می زنن و بلند بلند الله اکبر عید رو می گه گرفتم. چشم می چرخونم و به دو بشکه ی محفوظ مونده از یخ زدگی، که خانوم ها، برای وضو گرفتن دورش تجمع کردن نگاه گذرایی میندازم.
زیر لب زمزمه می کنم: دیشب مسئول آب کی بوده؟!
و بلند ادامه می دم: بیخیال... پاشو بریم با آب معدنی وضو بگیریم.
با نیشای شل شده اش آروم زیر لب چیزی می گه. کنجکاو و با اخم می پرسم: چیزی گفتی؟
--توبرو وضو بگیر، من گرفتم
از نوع حرف زدنش می فهمم که نمی تونه نماز بخونه. ازش می خوام که همراهم بیاد.
با هم همقدم می شیم و به سمتِ چادرِ استراحت بچه های امداد راه کج می کنیم.
--خب نظری دادیا، فکر کنم این نماز و برنامه های امروز، مردومو کمی از این حالو هوا در بیاره. فکر نمی کردم دکتر پارسا موافقت کنه!
لبخند می زنم و می خوام بگم، من هم فکر نمی کردم دکتر پارسا موافقت کنه! مخصوصا با اون رفتارِ بی ادبانه و بچگانه ی دیشبم!
یادش که میفتم، تعجب می کنم از خودم که اینقدر کنترلم سخت شده! که هر حرفی رو تمسخر به حساب میارم و برام اونقدر گرون تموم می شه که مثل آدمای عقده ای و روانی یا نیش و کنایه می زنم و یا می پرم به طرف، و عین چاله میدونیا، به بادِ کتکش می گیرم!
romangram.com | @romangram_com