#نقطه_سر_خط_پارت_136
لبامو به هم فشار می دم و آروم می گم : معذرت می خوام.
و باز هم جوابش به این همه شکستنم، سکوته.
تو دلم به درکی نثارش می کنم. هر چند که وجدانم، این همه بی چشمو روییمو محکوم می کنه.
پتو رو بالای چونم می کشونمو ها می کنم، بازگشتِ هوا از پتو، گرمایی هر چند کم ولی متبوعی رو بهم منتقل می کنه. دوباره کارمو تکرار می کنم ولی با وجودِ سنگی جلوی پام و سکندری که متعاقبش می خورم احساس می کنم، الانه که با سر، به زمین بخورم.
دستش که مثلِ سدی محکم، بازمو گرفته، مانع از زمین خوردنم می شه. صدای پرحرصش زمزمه وار و آروم، تو تاریکی و سکوتِ شبی که با صدای جیرجیک شکسته می شه، ترس و تنفرِ همزمانو، به دلم سرازیر می کنه: چقد دست و پا چلفتی!
با خشم بازومو از دستش می کشم و می گم: ببخشید به زحمت افتادین، ولی این دفه ازت کمک نخواستم که هم به رخم بکشی و هم مسخره ام کنی!
امیدوار بودم اونقدر حواسش جمع باشه وبتونه منظور کلاممو که به حرف دیشبش اشاره داره رو بگیره.
دستشو تو جیبای کتش فرو می بره و با چشمای ریز شده می گه: خیلی ...
جملشو می خوره و همین اعصابِ ضعیف شدمو ضعیف تر می کنه، مقابلش می چرخمو عصبی می گم: خیلی چی؟ ها؟
در حالیکه ابروهاش اخم داره، تیله های سیاش می خندن و با آرامش حرص درآوری می گه: خودت بقیه ی خیلی رو، خوب گرفتی، چه اصراری داری از زبون من بشنوی
جوابش اونقدر برام گرون تموم میشه که لحظه ای دیوونه می شم. پتو رو رها می کنم و با عصبانیت به سمتش خیز برمیدارم و ضربه ای به تخت سینه اش می زنم
قبل از اینکه دستمو پس بکشم ، مچ لاغرو استخونی دستمو میونِ انگشتای بلند و کشیده اش اسیر می کنه و پر از تحکم می گه: به رضایی می گی بچه ای، ولی خودت بچه تری
تقلا می کنم تا دستمو از حصار انگشتاش در بیارم، ولی فشارِ دستش بیشتر می شه آروم و زمزمه وار می گه: چاله میدونی هم بودی و رو نمی کردی؟
با حرص لب می زنم: واسه آدمایی مثل تو، که فقط با مسخره کردن می خوان، یه جوری عقده هاشونو واکنن، باید چاله میدونی بود
سرشو به سرم نزدیک می کنه، با تک خنده ای نفسشو تو صورت پخش می شه، بوی سیگارش، شامه ی بویاییمو پر می کنه. نفس کم میارم و عمیق نفس می گیرم.
--که عقده ایم؟!
romangram.com | @romangram_com