#نقطه_سر_خط_پارت_135

سوالی که تو دلم سنگینی کرده وادارم می کنه عمیق تر به آسمون خیره شم، از احساسِ حضور خدا و نگاهِ مستقیمش خجالت می کشم. چشم می بندم و به سرعت به زمین خاکی خیره می شم. آروم زیر لب زمزمه می کنم: می تونم که چیزی ازت بپرسم؟

چشمم می سوزه، و دلم برای به آغوش کشیدنِ خدا پر می زنه. آروم زمزمه می کنم: نمی دونم هدفت از این کارا چیه؟ حتی گاهی شک می کنم پشت این اتفاقایی که برام میفته هدفی وجود داشته باشه. حتی گاهی فکر می کنم... نه! یعنی همیشه فکر می کنم، منو به حالِ خودم گذاشتی.

قطره ای از گوشه ی چشمم سرازیر می شه و بغضی که تو گلوم نشسته حالمو بدتر . با نوک پا به زمین می کوبم و دوباره لب باز می کنم: درسته گناه کردم، بد کردم، خیلی بد.من، به اسم دین، به دینی که فرستادی خیانت کردم. ولی من هنوز بندتم مگه نه؟!

روی زمینِ سرد می شینم، داغی اشک روی گونه هام، بهم دلگرمی میدن. به آسمون خیره می شم، بیشتر می بارم و آروم میون هق هقم لب می زنم: می شه دوباره بنده ات بشم؟!

هق می زنم و سرمو روی زانوم می ذارم. از تهِ دلم التماس می کنم. هق می زنمو خدارو صدا می کنم.

...

با احساسِ گرمای دستی روی گونه ام، چشم باز می کنم. با ترس از جا می پرم که صدای آشنای دکتر پارسا هوشیارم می کنه: نترس، منم.

پلک می زنم و نفسی که تو سینه ام حبس شده رو با خیال راحت بیرون می فرستم، سرم از دردی که به خاطرِ گریه های قبلِ خوابم، شدت گرفته در حالِ انفجاره. هوا هنوز تاریکه و معلوم نیست چقدر خوابیدم.

صدای عصبیش باعث می شه از ادامه ی آنالیز زمان و مکان و ماوقع اون دست بردارم.

--چرا اینجا خوابیدی؟

روی پا و خم شده به سمتم نشسته، نفسش بودی سیگار می ده. گیج به چشمای قرمزش خیره می شم. یاد خودم و گریه هام میفتم. قلبم آرامش داره و هیچ دوست ندارم این آرامشی که بعد از مدتها به قلبم برگشته رو از دست بدم. لب باز می کنمو می گم: خوابم نمیومد، اومدم بیرون

ادامه ی حرفمو با تمسخر می گه: تو هم اینجا خوابت برد؟! ... چقدر که تو بی فکر و بچه ای! می دونی منطقه امنیت نداره و یه کاره بلند شدی اومدی بیرون از محوطه ی چادرا!

از تمسخرش دلم می گیره...می دونم، کارم اشتباه بوده و هیچ توجیهی برای اشتباهم ندارم. نگاهِ شرمندمو ازش می گیرم و به پتویی که دورم پیچیدم می دم.

بازدمِ گرم و عمیقش تو صورتم پخش می شه و اینبار آروم تر از قبل می گه: پاشو برو تو چادر.

لبمو از داخل می جووم با ببخشیدِ آرومی بلند می شم. متعاقبم بلند می شه و پا به پای من قدم بر می داره. برای پیش کشیدنِ حرف در مورد فرارم از بیمارستان دل می زنم. پتو رو محکم تر دور خودم می پیچم و دل به دریا می زنم و با هزاران بار مردن و زنده شدن و خجالت می گم: من... برای برگشتن به روستا، پولی نداشتم. مجبور شدم با بچه های امداد برگردم. نمی دونستمم اگه با بچه های هلال احمر برگردم، گزارشش به دکتر مولایی می رسه

تنها نفس عمیقی جواب جمله ای می شه که با هزار جون کندن کنارِ هم چیدمو به زبون آوردم.


romangram.com | @romangram_com