#نقطه_سر_خط_پارت_134
جایی نزدیک به وروودی چادر، پتو رو پهن می کنم و همینکه می خوام بخوابم پچ پچِ آشنایی برق از سرم می پرونه.
--مریمِ کله خر، بالاخره اومدی
روی پتو نیم خیز می شم و متعجب لب می زنم: الــــی!!
صدای خندانش را می شنوم که می گه: کوفته، بگیر بخواب همه رو بیدار کردی!
زیر پتو و روی دست چپ دراز می کشم و به سمتش حایل میشم. گونه های سفید و تپلشو می بوسم و آروم می پرسم: راحیلم اومده؟
با لبخند برمی گرده و جوابمو و با دو بوسه جبران می کنه . روی دستِ راستش، درست به سمتِ من می چرخه و دلخور می گه: نه بابا، فرماندار اجازه ندادن
با تک خنده ای می گم: دختر فرماندار شدن همینا رو هم داره دیگه. ولی حیف شد، علی هم اینجاست.
با اوهومی و کمی مکث، طلبکار می پرسه: کدوم گوری بودی؟
لبهام به نشونه ی لبخند از هم فاصله می گیره و با دست، آروم به لبش می کوبم می گم: بی ادبِ کزافد.
هر دو ریز می خندیم
دستمو زیرِ سرم می ذارم و به سقفِ برزنتی چادر خیره می شم. اتفاقاتِ چند روزِ گذشته رو براش تعریف می کنم. اون هم از طرحِ موفقیت آمیز چابهار می گه، از اینکه بعد از زمین لرزه، نتونسته طاقت بیاره و هر طور شده خودشو به منطقه رسونده، از اینکه آبجی معصومه، سلام رسونده و گفته مراقب خودم باشم. از زینب و عباس بی خبر مونده بود، و قاسم تا ده روز دیگه قصد بازگشت به دبی رو داشت.
نفسِ عمیقی می کشم و به خونواده ام فکر می کنم، به خونواده ای که بعد مرگ مامان نازگل پخش و پلا شد و بعد مرگِ حاجی بابا پخش و پلا تر، به معصومه ای که همه ی هم و غمش خانواده ی از هم جدا مانده است و زینبی که مثل همیشه، درگیرِ زندگیش. به عباسی که می دونم هنوز تو حالِ خودشه و قاسمی که انگار مثل من ولی از جنسی دیگه، با دنیا و زندگی و زمانه قهر کرده. قاسم رو نمی دونم، ولی خودم رو مطمئنم که دارم فرار می کنم، از چی رو نمی دونم، و برای چیشو هم می دونم و هم نه. این وسط فقط مطمئنم که فرار می کنم.
با احساسِ سوزش معده، معدمو چنگ می زنم و به یاد تهدید دکتر پارسا میفتم که گفته بود اگه حالم بد بشه، با مسئولیت خودم برم می گردونه. از دیروز ظهر غذایی نخورده بودم و باز هیچ قرصی نداشتم.
اگه پزشک معالجم، اجازه می داد زودتر مرخص بشم، وترس از تسویه حساب بیمارستان و گیر افتادن توی تبریز و از دست دادنِ اطلاعات پایان نامه ام نداشتم، فرار نمی کردم و الان بدونِ قرص وسط این روستای ویران، از درد معده به خودم نمی پیچیدم.
چشم می بندم ولی خوابی نیست! دست به دست می شم و سرما رو از زیرِ پتوی دولا شده هنوز حس می کنم. دستمو از زیر سرم برمیدارم و بین دو زانو قرار می دم تا شاید کمی گرمتر بشم و زیر لب لیچاری بارِ دکتر مهرانفر می کنم. در نهایت از ترس اینکه الهامو بیدار کنم پتو رو دور خودم می پیچم و از چادر بیرون می زنم.
نفس عمیقی می کشم و هوایِ سردِ 27 مرداد ماهِ روستا رو به ریه می فرستم. از چادرا که حالا تعدادشون به 15تا رسیده، فاصله می گیرم و به آسمونِ پر از ستاره خیره می شم. دنبالِ ماه می گردم ولی خبری نیست. یادم میاد که امروز آخرین روز ماه رمضونه و فردا عیدِ فطر!! و به این فکر می کنم، آیا بازی روزگار که می گن واقعیته؟! هیچ وقت فکرشم نمی کردم، روزی پام به آذربایجان شرقی برسه! و حالا عجیب ترین عید فطر عمرم رو توی منطقه ای می گذرونم که زلزله زده است و 8 نفر کشته و بیشتر از 300 نفر زخمی داشته.
romangram.com | @romangram_com