#نقطه_سر_خط_پارت_133
نگاشو ازم میگیره و درحالیکه با لبخند به پشتِ سرم خیره شده می گه: تا جایی که تونستیم، از ابتلای جدید جلوگیری کردیم.
به عقب برمی گردم و چهره ی خمار از خوابِ رضایی رو که تعجب از قیافه اش، میباره تو تیر رس نگام قرار می گیره.
زمزمه ی خندانِ ایزدی رو می شنوم که می گه: این چند روز که نبودی، حسابی زنگش کر و کور شده بود. مونده بود به کی گیر بده.
و با همون خنده بلند ادامه می ده: آقای رضایی خیلی دلش، براتون تنگ شده بود خانوم زارع
اخمای رضای تو هم گره می خوره و با پرخاش می گه: تو غلط کردی.
و رو به من می گه: عجب آدمی هستی تو؟! چطور تا اینجا اومدی؟!
با خنده رومو ازش می گیرم و می پرسم: آویشن می خورین؟!
بعد از چند ثانیه ای مکث، می گه: اگه سم توش نریختی آره
با تک خنده ای فلاسکو برمیدارم و رو به ایزدی می گم: خوب شد یادم آورد، اون قوطیِ سمو کجا گذاشتین؟
صدای تک خنده ی ایزدی با صدای حرکتِ سنگ ریزه های زیر پای رضایی همزمان می شه و بعد از چند لحظه، حضورش و جایگیری کنارِ ایزدی رو می بینم. لیوانو به سمتش تعارف می کنم: چشم از لیوان می گیره و برای لحظه ای به من می دوزه.
چقدر زود ته ریش درآورد؟! یادِ حرف ناتمام ایزدی میفتم: نامزدش عضو هلال احمر بود! و کلمه ی "بود" علامتِ سوال و تعجبی میشه که هزاران حدسیات، پشتش قد علم می کنه.
لیوانو از دستم می گیره و رو به ایزدی می گه: یَک خوابی رفتم که تو عمر 29 ساله ام بی سابقه بود!!
ایزدی در حالیکه پلاستیک فریزری قندا رو می بنده می گه: والله تا جایی که من یادمه همیشه اینجوری عمیق می خوابیدی.
با تک خنده ای بلند می شمو از ایزدی پتو می خوام. اونقدر خسته ام که می دونم خوابم نخواهد برد. اما حضور توی جمع مردونه ی دوستانشون معذبم می کنه.
...
وارد چادرِ خانم های روستا می شم. چراغ چادر خاموشه و چادر غرق در تاریکی و پچ پچ های گاه و بیگاهی که از گوشه و کنار به گوش می رسه.
romangram.com | @romangram_com