#نقطه_سر_خط_پارت_132
نفسِ عمیقی می کشه و با لبخندِ دلگرم کننده ای می گه: این چند روز که نبودی، اونقد همه چی به هم گره خورده بود که علی رضا وقت نکرد، کاراتو با تبریز هماهنگ کنه.
حالا می تونم درک کنم، دلیل این برخورد تند، چی بوده. شاید من اگه جاش بودم به طرفم امون نمی دادم و جابجا اخراجش می کرد.
به معنای واقعی کلمه ناراحتم، از اینکه ناخواسته و نادانسته، به دکتر پارسا ضربه زدم. و فکر اینکه بخوام باهاش رو دررو بشم، شرمزده ام می کنه.
با جمله ی ایزدی برای لحظه ای از فکر و خیال بیرون میام: بی خیالش، هر چی بود تموم شد... بخور تا سرد نشده
ادب نمی ذاره، چیزی رو که بهم تعارف شده، هرچند که ازش متنفرمو نخورم!
آویشنو به لبم نزدیک می کنم و جرعه ای ازش می خورم. ناخودآگاه اخمام تو هم می ره، و تو دلم چنتا بدوبیراه حواله ی ادبی که بی موقع به کارم میاد، می کنم
آروم می پرسم: می دونید دکتر پارسا چی به دکتر مولایی گفتن؟
حینی که یه لیوانِ دیگه برای خودش آویشن می ریزه می گه: والله، تا جایی که می دونم، گفتن، موقعی که فرستادنت تبریز، حالت بد بوده و نتونستن کارت امدادو از شما بگیره. ولی دکتر مولایی زیر بار نرفته و این کارِ علیرضا رو گذاشته پای کم کاری.
به لیوانِ نیم خورده ی آویشنم خیره می شم. باز جای شکرش باقیه، جایی برای راست و ریست کردن اوضاع وجود داره، باید با دکتر مولایی حرف بزنم .
--از آویشن خوشت نمیاد؟
با سوالِ غیر منتظره اش سر بلند می کنم و تنها لبخندی تحویلش می دم.
می خنده و می گه: اینم یکی از خوش شانسیاتِ. منطقه دچارِ آلودگیِ روده ای شده! مجبور شدیم برای پیشگیری و درمان، آویشنو برای همه تجویز کنیم.
متعجب و نگران می پرسم: آلودگیِ روده ای برای چی؟
-- فردا ظهرِ همون شبی که شما رفتین تبریز، یکی یکی، برای اسهال و دلپیچه میومدن، اول فکر کردیم شاید مسمومیت غذایی باشه، چک کردیم دیدم نه. دقیق تر که شدیم و هیستوری (تاریخچه ای از فردِ بیمار در موردِ خوراک و ... ظرف چند ساعتِ گذشته) کامل که ازشون گرفتیم، دیدیم افرادای که با مشکلات گوارشی میان، ازآبِ منبع، قبلِ تعمیرِ شاه لوله، استفاده کردن.
خوب شد تاسیساتِ آبو تعمیر کردین، وگرنه معلوم نبود با این وضع، الان چه بلایی سر مردم میومد ؟
-الان مردم چطورن؟
romangram.com | @romangram_com