#نقطه_سر_خط_پارت_131
و با عقب گردی بدونِ اینکه بخواد منتظرِ جوابم باشه ازم فاصله می گیره.
پرِ چادرِ امدادو کنار می زنم و حینی که نگامو یه دور تو چادرِ روشن می چرخونم، بی تفاوت از سمایی که کنارِ پتویی مچاله شده دراز کشیده می گذرم و متعجب به چهره ی غرقِ خواب رضایی که زیرِ پتوی مچاله شده است خیره می شم. با این همه دادو فریادِ دکتر پارسا چطور بیدار نشده؟!
با صدای خندانِ ایزدی برمی گردم.
--فرار موفقیت آمیز و بازگشت جانانه ی شما رو خیر مقدم عرض می کنیم.
لیوانِ یک بار مصرفی که بخار ازش بلند می شه رو بالا می گیره و می گه: بفرمایید .
همه ی ترس و دلخوری، وناراحتی به خاطرِ دردسری که برای دکتر پارسا درست کردم رو پشتِ خنده ای می ذارم و با قدمی خودمو بهش می رسونم و با کنایه می گم: چقدرم که استقبال داغ بود!
می خنده، بلند... جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، لیوانو به سمتم می گیره: باید یه جوری می بود که درخورِ فرارِ ملوکانه ی شما می شد. و با تک خنده ای ادامه می ده: امیدوارم مورد رضایت واقع شده باشه
از این همه بی خیالی و کنایه اش به خنده میفتم و لیوانو به دماغم نزدیک می کنم... با فکر به اینکه چاییه، اووومی در دل می گم. بوی آویشنش نفس می بُرّه. و خدا می دونه چقدر از این بو متنفرم. از این همه خوش شانسیم دوباره می خندم و می گم: پرفکت بود، دم آقای دکتر حسابی گرم
با هم کنارِ بساطِ فلاسکِ آویشن روی زمین خاکی و سرد می شینیم. در حالیکه از داخلِ پلاستیک فریزری دنبال حبه قندیه، می گه: خودمونیم، من اگه جاشون بودم، تو منطقه رات نمی دادم. لیوانشو جایی نزدیکیای لبش نگه می داره و می گه: خیلی دردسر درست کردی.
شرمنده نگامو به آویشن می دوزم و می گم: نمی دونستم اومدنم اینقدر شر میشه.
با سر کشیدنِ لیوانش، نفسی تازه می کنه و تا می خواد حرفی بزنه معترض می گم: نسوزی! چرا اینجوری می خوری؟ خیلی داغه!
می خنده و می گه: آویشنو باید داغ داغ خورد.
لبخند می زنمو باز نگامو به لیوانِ آویشن می دم. دستمو دورِ دهانه ی لیوان می کشم و به اون همه عصبانتِ پارسا فکر می کنم. و دردسری که ایزدی اینجوری ازش حرف می زنه...
--اومدنت شر درست نکرد، ولی اومدنت با بچه های هلال احمر تبریز شر به پا کرد. آخه بچه های تبریز آمارو برای دکتر مولایی فرستادن، ایشونم وقتی می بینه اسمت تو لیست بچه های تبریزِ، دکتر پارسا رو احضار می کنن و می پرسن تو توی تبریز چیکار می کنی؟ و اگه رفتی برای درمان چرا بهش گزارش نداده.
بنده خدا خیلی به اسمو اعتبارش ضربه خورد، چون از نظر قانونی ایشون باید کارت امدادتو حداقل تعلیق می کرد. تو این 10 ساعتی که نبودی، بیشتر از 10 بار دکتر مولایی خواستدش!
وای نه!... کفِ دستمو به بدنه ی لیوان می گیرم و از داغیش برای گرمیِ دستم و شاید سرایتش به دلم، استفاده می کنم. نگامو از لیوان می گیرم و می گم: حداقل باید دکتر پارسا در مورد قوانین کارتا چیزی به من می گفتن. حتی نگفتن که می تونم برگردم و اوضام تو تبریز قراره چطور پیش بره!! از طرفیم اگه منتظرِ ترخیصم می شدم، باید حداقل تا یک هفته ی دیگه صبر می کردم. اینجوری همه ی اطلاعاتی که الان باید از منطقه می گرفتم، سوخت می شد.
romangram.com | @romangram_com