#نقطه_سر_خط_پارت_130

صداش اوج می گیره، و با بلندترین ولووم ممکن، به گوشم می رسه: چیو معذرت می خوای؟! اینکه 10 ساعته یه بیمار، که از پرسنلِ بحرانه، گم شده و هیچ کس هیچ خبری ازش نداره؟ می تونی درک کنی، تو با مسئولیت من رفتی تبریز؟! من موندم، چرا مدیر کنترل سلامت اینقدر باید بی فکر باشه؟! اصلا کی تو رو انتخاب کرده در حالیکه هیچی از مسئولیت سرت نمی شه؟!

نگامو از زمینِ خاکی می گیرم و به چهره ی برزخیش می دم، جلوی ایزدی و سمایی گفته که از مسئولیت چیزی سرم نمی شه، گفته بی فکرم، و شاید بی درک! در عینِ اینکه ازش می ترسم، ازش بدم میاد ، می دونم الان زمانِ خالی کردن میدون نیست لب باز می کنم و می گم: وقتی اینجا اعزام شدم، به عنوان نیروی آزاد فرستادنم، منکر این نیستم که تجربه ای از امداد ندارم، و این بارِ اولمه که یه منطقه ی بحران زده رو از نزدیک می بینم، چه برسه به امداد و قوانین مربوطه اشو!!... هر چیم اینجا، انجام دادم، طبق اون چیزایی بود که تو کتابا خوندم و یا تو دوره های هلال احمر گذروندم، در مورد کارت امداد و قوانین مربوط به اون هم هیچی نمی دونستم، چون کارتم، یک روز بعد اعزام به دستم رسید بدونِ هیچ توضیح و توجیهی! و نمی دونستم، تا زمانی که کارتم مهر باطل یا تعلیق نخورده، مسئولیتم باشماست !! اگه مجبور نبودم برگردم، هیچ وقت دست به همچین کاری نمی زدم.

گوشه ی لبش به نشونه ی پوزخند به سمتِ بالا می پره: آره باید برمیگشتی چون پایان نامه ات از دستت می رفت؟!

مشت می کنم. با اینکه پنهانی بهم لطف کرده و با مسئولیت خودش منو فرستاده تبریز، باز بدم میاد،جمله ای که اون شب با عجز و التماس بهش گفتمو با ریشخند تحویلم می ده.

و در نهایت، تیر خلاصشو بی رحمانه می زنه: چادرِ جدا، بشکه های آب، تعمیراتِ شاه لوله ی منبعِ آب،نمونه گیریِ منظمِ میکروبی از آبِ روستا، سرویس بهداشتیِ صحرایی، بیمارستانِ صحرایی... همه اش اعمالِ بشر دوستانه و خدا پسندانه بود یا تزِ پایان نامه ات خانومِ زارع ؟!

چشمم می سوزه، و حس می کنم، قلبم سنگینه. من این همه یک طرفه به قاضی رفتنو درک نمی کنم!

--فکر می کردم، برای این مردم اومدی، نه واسه خودت!... اونقدر خودخواهی که حتی لحظه ای به این فکر نکردی، ممکنه با ندونم کاریت، خیلیا اینجا به دردسر بیفتن. جاییکه که نیازِ فکر و تمرکزمون روی مردم باشه، نه امدادگرای فراریمون...

بغضم، شبیهِ سدی بزرگ، مسیرِ نفس کشیدنمو گرفته، می دونم که باید حرفی بزنم

با بی رحمی هرچه تمام تر، تمامی احساسِ ضعف و بغضمو پس می زنم، عسلی دلگیر اما پر صلابتمو روی تیله های بی رحمِ سیاهش ثابت می کنم. نفس عمیقی می کشم و آروم می گم : من هیچ وظیفه ای در قبال شما ندارم، که خودم، و هدفمو براتون ثابت کنم، گفتم که نمی دونستم برای امدادگرا و کارتشون همچین قوانینیه، چون هیچ کس هیچ توضیحی بهم نداده بود،

نفس می گیرم و کارتمو به سمتش درزا می کنم : حالا که وضعیت استیبل (پایدار) شده، به عنوان کسی که تو این منطقه مسئولیت کنترل سلامتو به عهده داشته حق دارم، از وضعیت سلامتِ منطقه، یه برآورد داشته باشم.

نفسِ عمیقی می کشه و همونطور دست به کمر آروم پر از تحکم می گه: اگه حالت بد بشه، یا هر اتفاقی بیفته، این بار با مسئولیت خودت برمیگردی

این یعنی کارتمو باطل می کنه!...

پلک می زنمو سکوت می کنم. نگاشو ازم می گیره و به پشتِ سرم میده و معترض می گه: شما دوتا چرا اینجا وایسادین؟ برگردین سرِ کارتون

فقط صدایِ کشیده شدنِ قدم هاشون، روی خاک و سنگ ریزه ها به نشونه ی عقب گرد می شنوم.

سوزِ بدی تو تنم نشسته، و با این استقبالِ گرم، احساسِ سرما و ضعفِ بیشتری دارم. دستمو بغل می زنم تا کمی گرم شم، اما دریغ از کمی تغییر دما...

صدای پر از تحکمش که این بار منو مخاطب گرفته بلند می شه: دو روز وقت داری آمارتو جمع کنی! در غیر اینصورت باید با دکتر مولایی هماهنگ شی.


romangram.com | @romangram_com