#نقطه_سر_خط_پارت_129
--خیلی دوست داشتی الان مهندس رضایی جام بود؟!
شوکه از خوندنِ ذهنم، سکوت می کنم.
یه تای ابروش بالا می ره و با نیشخندی می پرسه:
--تا الان کسی بهت گفته وقتی، سکوت می کنی شبیه وزیرای جنگ می شی؟!
سکوت می کنم... به نشونه ی خلع سلاح
دستشو به سمتم دراز می کنه و در حالیکه ابروهاش تو هم گره خورده، می گه: کارتِ امدادتو بده
متعجب و ترسیده از درخواستش، وخطاب شدنم به صورتِ مفرد اون هم پر از خشم!! نگامو از دستش به چشماش می کشم. تو دادنِ کارت تعلل می کنم. با صدای فریادش که دوباره کارتِ امدادمو طلب می کنه، حس می کنم ته دلم یکباره خالی شده و هیچ توانی برای انجام هیچ نوع عکس العملی ندارم.
صدای ایزدی رو از پشت می شنوم که می گه: چه خبر شده اینجا؟
و سمایی که متعجب می پرسه: خانوم زارع، شما چطور برگشتین؟
و دلم که حسش می کنم، گوشه ای تویِ وجودم کِز کرده و از بی پناهی، تو خودش مچاله شده و بغض کرده.
به زمین خیره می شم تا بغضِ نشسته تو چشمامو نبینه!
صدای متحکم پارسا بلند می شه : اگه می دونستم، پا به فرارت خوبه، موقعی که فرستادمت تبریز کارتِ امدادتو، باطل می کردم... می دونستی، اگه امدادگر برای کاری غیر از امداد از منطقه بیرون بره، کارتش یا تعلیق می شه یا باطل؟! کارتتو فقط به این خاطر باطل نکردم، که بتونی برگردی اینجا... واسه پایان نامه ای که گفته بودی. اما نه با فرار.
خدایا من چیکار کردم؟! باز خرابکاری و بی تجربگی؟! باز دردسر؟!
لب تر می کنم و جلوی جمع سه نفرشون آروم می گم: معذرت می خوام
romangram.com | @romangram_com