#نقطه_سر_خط_پارت_128
با احساسِ سنگینیِ نگاهی روی خودم، سر بلند می کنم و چشم تو چشم مردِ جوونی که قیافه اش برام خیلی آشناس می شم... دکترِ دستیارِ پزشکِ معالجم!! آنالیز گرهای مغزیم به سرعت پیامِ فرار رو صادر می کنن.
با اخمی نگامو ازش می گیرمو به سرعت از کنارش رد می شم. صداشو می شنوم که می گه: خدا شفا بده
تیپِ سراسر چروکمو به همراهِ کاورِ هلالِ احمرم تو ذهنم، مجسم می کنمو با خنده ای زیر لبی می گم: شما رو هم همینطور ... و در کمالِ بدجنسی آمینی به ته جمله ام می چسبونمو با سرعت هرچه تمام تر ازش فاصله می گیرم. دستمو تو جیبای کاورم فرو می برم و به این فکر می کنم، حالا من چطوری خودمو به ورزقان برسونم؟!
***
درِ وانتِ دوکابینِ تویوتای ارتشو باز می کنم و برای دومین بار پامو به منطقه ی زلزله زده میذارم، هوا تاریکه وصدای جیرجیرک تنها صداییه که سکوتِ شبِ روستا رو میشکونه. عقب گرد می کنم و با تشکری خالصانه از علی، در ماشینو می بندم و به سمتِ چادرِ استراحتِ بچه های امداد پیش می رم.
صدای ایزدی از چادر می شنوم که می گه: خداییش جای خانوم زارع خالیه.
و متعاقبش صدای پرحرصِ سمایی بلند میشه: هیچی نگو که با کلنگ 4تا می زنم تو سر تو 5 تا تو سرِ خودما، همه ی دستام تاول زده. از کت و کول افتادم، کمر واسم نمونده !!
می خندم و همین که می خوام چادرو عقب بزنم صدای دکتر پارسا، سرِ جا میخکوبم می کنه.
--خانوم مریم زارع... بیمارِ فراریِ بیمارستانِ امام رضا
چشمامو می بندم و برای لحظه ای همه ی اتفاقاتِ این سه روز، جلوی چشمام مثل فیلم رد میشن. از فرستادنِ اجباریِ من به بیمارستان، گذاشتنِ بِپا تو استیشن پرستاری، دادنِ ساعتِ یادگاریِ الهام به راننده ی تاکسی دندون گردی که سه کورس رو با یه ساعت 40 تومنی حساب کرده. برگشتن به ورقان از طرف نیروهای هلال احمرِ تبریز به واسطه ی کارتِ امدادم. دیدنِ علی که باز برام فرشته ی نجات شده بود و درنهایت بازگشت به روستا. این وسط تنها چیزی که هنوز اذیتم می کرد، از دست دادنِ ساعتِ یادگاریِ الهام بود!
چشمامو باز می کنم. با خشم به سمتش برمی گردم .. جوری که انگار، ساعتِ یادگاریِ الهامو از خودش طلب دارم و از خودش خواهم گرفت، جوری که انگار تمام مسیر 10 ساعته و همه ی اذیت شدنای بین راه تقصیر خودشه... انگشتِ اشارمو به سمتش روونه می کنم با حرص و عصبانیت لب می زنم: دیگه حق نداری منو برگردونی
با حرص و عصبانیت لب می زنم : دیگه حق نداری منو برگردونی؟
برقی که توی چشماش نشسته، حتی توی این تاریکیِ شب مشخصه! با گامِ بلندی خودشو بهم می رسونه، دستشو به کمر می زنه، جوری که گوشه های کتش، عقب می رن، نفسِ عمیقی می کشه و بازدمش تو صورتم پخش می شه.
نفسمو حبس می کنم، تا از هوای تنفس شده اش چیزی واردِ ریه ام نشه.
چشماشو ریز می کنه و گردنشو کج، صدای بمش، فضای چند سانتیمونو پر می کنه، محکم و پر از جذبه: این منم که حقو تعیین می کنم، و منم که می گم، کی باید بمونه و کی باید برگرده...
نفوذِ کلامش اونقدر هست که حس کنم چیزی شبیهِ ترس از این مرد توی دلم جابجا شده. گوشه ی لبمو از داخل به دندون می گیرم و می جووم و برای اولین بار، تو دلم دعا می کنم، کاش الان جلوم رضایی وایساده بود تا می تونستم، راحت جوابشو بدم
romangram.com | @romangram_com