#نقطه_سر_خط_پارت_127
با صدایِ دکتر معالجم چشم باز می کنم و به چهره ی پُر از چینو چروکش خیره می شم. پیرمردی که منو زیاد یادِ حاجی بابا میندازه. پیرمردی که نه قدِ بلندش اندازه ی قد متوسطِ حاج باباس و نه هیکلِ فربه اش شبیهِ هیکلِ لاغر و استخونیِ حاج باباست، نه چهره ی سفیدش شبیه چهره ی سبزه ی تندِ بندریشه و نه دستایِ لطیفش شبیهِ دستای خاکی و گاه زخمی و لرزانِ حاج باباست . شاید از زورِ دلتنگی، یا شایدم به خاطرِ مهربونی حاجی بابا وارشِ منو یادش میندازه. آخ امیر چطور دلت اومد که بگی حاج بابای من سه کلاس بیشتر سواد داره، اونم نهضت؟!! حاج بابایی که بعد از معرفی کردنت، مهربون، پر از اطمینان به من و انتخابم گفت: بابا اگه می دونی، پسر خوبیه، دوسش داری و دوست داره، بگو بیان خونه...
آخ حاجی بابا من چیکار کردم؟ امیر چیکار کرد؟ امیر چی گفت؟!!
آخ امیر نمی بخشمت. تو رو! تویی که منو به خاطر روستا زاده بودن تحقیر می کنی، منو به خاطرِ سوادِ حاج بابا و مادرم تحقیر می کنی! تیپ و قیافه ام به درک، غلط کردی که خانواده امو زیر سوال و چراهات ببری!
با صدای دکتر از دنیایِ پر از عذابم بیرون کشیده می شم:
-امروز به نظر بهتر میایی
نفس می گیرم و به همه ی محبتاش لبخند می زنم : به لطفِ شما بهترم.
--من لطفی نکردم، خدا بهت لطف کرده!!
توی ذهنم دنبالِ صحتِ حرفش می گردم، و در دل می نالم که من برای خدا مُرده ام!!
پلک می زنم و لبهام به نشونه ی لبخند از هم فاصله می گیره. لبخندی که فقط خودم می دونم اینبار مصنوعیه، چون به حرفِ دکتر هیچ ایمانی ندارم!
برگه ی مراقبت پرستاریمو نگاهی میندازه و از بالای عینک به من خیره میشه، سِرُم درمانی رو کاملا قطع می کنیم، از امروز غذارو بدون سرم دریافت می کنی. تا یک هفته رژیم مایع. اکی؟
با حفظ لبخندم سر تکون می دم.
با می بینمتی ازم فاصله می گیره و از اتاقم بیرون می ره. نفس عمیقی می کشم از تخت پایین میام. و به این فکر می کنم که حتی، پولی برای ترخیص از بیمارستان هم ندارم و اگه به منطقه نرم، پایان نامه ای هم در کار نخواهد بود!
دوباره به پنجره ی نیمه باز و بدونِ حصارِ بیمارستان خیره می شم. فاصله ی پنجره تا زمینِ حیاط بیمارستان، به واسطه ی هم کف بودنِ اتاقم، کمتر از یک مترِ. و حضورِ باغچه ی پر دارو درختِ روبروی اتاق، باعث میشه کسی ندونه تو این اتاق چه خبره. فکری از ذهنم می گذره.
بر میگردم و به سرعتِ آنژیوکتِ سرم رو از دستم بیرون می کشم. لباسام که توسطِ یکی از بهیارا، مچاله تو کمد گذاشته شده رو بیرون می کشم و با لباسِ بیمارستانم عوض می کنم.
جیبِ کاورمو برای اطمینان از حضورِ موبایل و کارت شناسایی و امدادم، چک می کنم. برگه های طرحِ تحقیقمو تا می زنم و توش می ذارم و پشتِ برگه ی تشخیص پرستاری، از پزشک معالج و سایر پرستارا تشکر می کنم. می نویسم که پولی ندارم و به محض بازگشت به تهران، همه ی هزینه ها رو به صندوق بیمارستان واریز می کنم. می نویسم که باید، برمی گشتم و رفتنم با مسئولیت خودم بوده و در نهایت نامه ی 5 خطو نصفه ام رو با نام و فامیل امضا می زنم. برای بار آخر به اتاقِ یک دست سفید سه تخته نگاهی میندازم و پنجره رو کاملا باز می کنم.
با بررسی سر سری و اطمینان از نبودنِ حواسی به سمتِ پنجره ی اتاق، از پنجره بیرون می پرم. و به سرعت ازش فاصله می گیرم. نفسِ عمیقی می کشمو هوای خنکِ ساعت 10 رو به ریه هام تزریق می کنم. و به ادای فیلم هایِ آمریکایی زبانی که با الهامو راحیل میدیدم زیر لب میگم: سلام آزادی و ریز ریز به خُل بازیم می خندم.
romangram.com | @romangram_com