#نقطه_سر_خط_پارت_126

قطره اشکی، بدون اجازه از چشمام راه می گیره. در دل زار می زنم، نه نباید میومدی! چرا اومدی ؟! بعدی هم اومد. بعدی و بعدی هم...

لعنت به من، به من و این همه ضعفم. از کجا این همه ضعیف شدم؟ که کنترل اشکم رو ندارم، که این همه احساسِ بی پناهی می کنم؟! که این همه احساس تنهایی می کنم! من پوچم!!

خجالت می کشم خدارو صدا بزنم، درست از اون روزی که فهمیدم محرمیتِ بین منو امیر باطله... از اون روزایی که می دونستم محرمیتمون باطله و باز دستشو می گرفتم، می بوسیدمش و بوسه می گرفتم .به آغوشش می رفتم و در آغوشش می گرفتم. خجالت می کشیدم چشم تو چشم خدا بشم، که صداش بزنم خدا منم بنده ات!! من بنده ی کدوم خدا بودم؟!!!

با همه ی روح و روانم حس می کنم پدرو مادرم از من رو گرفته اند ... می دونم! من حتی خوابشونو هم نمی بینیم. شاید این همه عذاب، تاوانِ اشتباهاتمِ...

میونِ سرفه های پی در پی می گم: این تنها پایان نامه ایه که می تونم داشته باشم، اگه برم حداقل یک سال، اضافه تحصیل می خورم.

چهره اش سخت می شه و فکش منقبض، کلافگی از صداش مشخصه: خانوم زارع، پایان نامه ی شما به خودتون مربوطه! من نمی تونم با این حالِ مریض، مسئولیت شما رو به عهده بگیرم.

لج می کنم، هرچند که میدونم جایِ لج کردن نیست. اگه با مهرانفر مشکلی نداشتم، قطعا قیدِ اینجا موندنو می زدم.

دستامو رو گونه هام می ذارم. درست جای سابقِ دستاش، حرکتِ خوبی نشونم داده بود، لرزِ فکمو کمتر می کرد. با لرز کنترل شده ای گفتم: مسئولیتش با خودم. خواهش می کنم.

پوفی می کنه. کلافه و عصبی... سیاهیِ چشماش منو به یادِ مهرانفر میندازه!! انگشتِ اشاره اشو بالا می گیره و به نشونه تهدید تکون می ده آرام و شمرده شمرده، پر از تحکم: برمی گردی، همین الان... دیگه هم نمی خوام حرفی از موندن بشنوم.

لب تر می کنم تا باز بگم نه، که صدای عصبیش کلامو تو گلوم خفه می کنه: چرا زبونِ آدم حالیت نمیشه؟!

می ترسم، به معنای واقعیِ کلمه...

چشمامو می بندم و غلتیدنِ دونه های درشت اشکو از زیر پلکم حس می کنم. شاید اگه مثل من، تحت فشار آدمی به اسمِ مهرانفر بودی، هیچی حالیت نمیشد، نه درد نه مریضی ونه زبونِ آدم.

دوست ندارم بهش حق بدم، هرچند که منطقم، این اجازه رو صادر می کنه و تو دلم زمزمه می کنم: به هیچ وجه اجازه نخواهم داد که تلاشم توی منطقه بی جواب بمونه. حالا هر طور که شده...

وقت هایی که قفلِ نشدن... به درِ کارات می خوره... وقتایی که از زمین وهوا برات می باره، یه آن از خودت می پرسی، نکنه روی زمین خدا من اضافه ام؟! یا قاچاقی زنده ام؟! که اگه اینطور نیست، چرا همه ی درا به روم بسته است؟! من که دنبالِ باز شدنشون هستم، من که یه جا ننشستم و فقط دعا کنم بگم خدایا واسم جورش کن!! پس چرا همه ی شدنا برای نشدنای منه؟!

اونقدر با خودم روراست هستم که نخوام اشتباهاتمو نه گردنِ خدا بندازم و نه گردنِ بنده ی خدا. من خودم اشتباه کردم. از سر بی تجربگی، سادگی و غُدی... اونقدر خطا رفتم که حس می کنم به تهِ خط رسیدم.

از پنجره ی نیمه بازِ بیمارستانِ امام رضایِ تبریز به بیرون خیره می شم. درست 3 روز از بستری شدنم می گذره، و حالم رو براه شده. علایم آنفلوانزام کاملا فرو کش کرده و معده ام کمتر اذیتم می کنه، و این درحالیه که همه ی فکر و ذکرم روستایِ ورزقانه. با خستگی، برگه هایی که به کمک یکی از پرستارا برای نوشتنِ طرحِ تحقیقم از استیشن پرستاری کش رفتمو کنارمی ذارم و با نفس عمیقی به صدای آواز پرنده ها از تهِ دل گوش میدم. صدای پرنده واقعا روحو زنده می کنه!!


romangram.com | @romangram_com