#نقطه_سر_خط_پارت_125
کنارم رو زمین زانو می زنه و دستشو باز رو پیشونیم می ذاره: تب داری. چطور می گی خوبم؟ ایزدی می گه خون بالا آوردی
نگاهِ بی حالمو از تیله های سیاهش می گیرم. دیگه دوست ندارم مستقیم به چشماش نگاه کنم، من آدمِ خیره ای نیستم و نخواهم بود. سرفه می زنمو بین سرفه می گم: مشکلِ خاصی نیست آقای دکتر
کلافه دستی میونِ موهای لخت و سیاهش می کشه و رو به ایزدی می گه: یه پتوی دیگه با یه لیوان چای داغ بیار
نگاهم بینِ ایزدی و نیم رخِ پارسا در گردشِ. شقیقه اش که به واسطه ی چند تارِ موی سفید به خاکستری می زنه رو برای اولین بارِ که می بینم! چشم می گیرم و در دل خودمو سرزنش می کنم. من راجبِ هیچ مردی اینقدر نه کنجکاو بودم و نه دقیق! چه مرگم شده؟!
صدای نگرانِ ایزدی که دکتر پارسا رو خطاب قرار داده منو به خودم میاره که: معده اش تحملِ هیچیو نداره، همین که آب خورد بالا آورد. خونریزی معده داره، خودشون می گن، داروهامو با خودم نیاوردم. از وقتیم که اومده، خورد و خوراکِ درست و حسابی هم نداشتن...
--پس یه پتو اضافه بیار، همراهِ سرمِ دکستروز... بگرد ببین بین داروهای تزریقی چی واسه معده پیدا می کنی. به اشکانم بگو، یه خبر بده ورزقان، هلیکوپترو برامون بفرستن.
ایزدی با تکون سر از چادر بیرون می ره
روشو به من می کنه، نگرانی توی چشماش داد می زنه و کلافه می گه: باید برت گردونیم، با این معده ی خراب کجا بلند شدی اومدی!
از سرما می لرزم، صدای به هم خوردنِ فکم، عصبیم می کنه. گوشه ی آستینِ کتشو می کشم و میون سرفه و لرزبه سختی می گم: بذار اینجا بمونم.
به سمتم خیز برمیداره و دو دستشو روی گونه ام میذاره. بَدَم میاد...
کلا از مردای روشنفکری که ارتباط با زن جماعتو حالا به هر بهانه ای ... روا می دونن بدم میاد!! امیر هم در ارتباط با زن ها راحت بود، وقاحت رو می گفت راحتی! که اگه وقیح نبود، وقتی با یه دختر رابطه ی عاطفی برقرار کرده، طعم بودن با زنهای دیگه رو نمی چشید!! بودن با آناهیتا...
خودمو جای زنش میذارم: دوست ندارم زنی رو لمس کنه، حتی اگه اون زن از سرما و مریضی درحالِ لرز باشه... دستامو رو دستاش می ذارمو با ضعفی که تو تنم نشسته به سختی از صورتم جدا می کنم و جایی میونِ صورتم و صورتش رها می کنم
سرشو بهم نزدیک می کنه، گرمای نفسش به صورتم می خوره: هیـــش! حالت خیلی بده. تو با خودت چیکار کردی دختر؟!
چشمم پر آب میشه. نمیدونم به چه خاطر، فقط می دونم که نباید ذره ای از اشکم سرازیر بشه. ملتمس به تیله های سیاهش خیره می شم : اگه برگردم، پایان نامه ام از دستم می ره.
نگاهِ نگرانش، تو چشمام می لرزه و آروم لب می زنه: اگه بمونی خودت از دست می ری! خونریزی معده چیزی نیست که بخوای دستِ کمش بگیری. بدتر از اون معده ات تحمل پذیرشِ هیچیو نداره. چطور می خوای 4 روز دیگه با این وضع اینجا سر کنی؟
مدیریت سلامت در بحران، تنها موضوعی بود که دکتر مهرانفر نمی تونست توش دخالتی داشته باشه!! موضوع پیشنهادی کمیته تحقیقات بود و هیچ حرفی درش نبود!! می تونستم ظرفِ سه ماه سرو تهشو هم بیارم.
romangram.com | @romangram_com