#نقطه_سر_خط_پارت_124

باصدای ایزدی، چشمامو باز می کنم: می شه سربه سر مهندس رضایی نذارین؟

ای بابا باز اینا حمایتاشون از رضایی شروع شد!! معترض میشم: من که کاریش ندارم، اونه که شروع می کنه...

لحظه ای چشماشو بازو بسته می کنه و می گه: شما ادامه ندین، آخرِ این کل کلا رو خوب نمی بینم...

تو دلم بدو بیراهی نثارِ خودش و پسر خاله ی تحفه اش می کنم و میون سرفه می گم: بدت نیادا، ولی خیلی طرف دوستتو میگیری، هم شما هم دکتر پارسا، مهندس سماییم که ورژنِ تازه ساخته شده ی مهندس رضاییه!! چرا بهش نمی گین که شروع نکنه؟!

با پوفی کلافه نگاشو ازم میگره. دور از ادب بود که 8 ساعت بالا سرم باشه و اینجوری بهش بتوپم!

با معذرت خواهی زیر لب می پرسم: حرفاش خیلی تندِ هم تند هم بی ادب. هرچند که اون اوایل فقط سکوت می کردم، ولی باز هم ادامه می داد. چه دلیلی داره در مقابلش سکوت کنم؟!

لحظه ای چشماشو بازو بسته می کنه و می گه: گفتم که از هلال احمریا خوشش نمیاد.

میون سرفه می گم: مگه بچه است؟! دلیل نداره که همه رو به یه چشم ببینه.

--اشکان عقده ای نیست!

حجم زیادی از بزاق رو تو دهنم حس می کنم و با نفسِ عمیقی برای کم کردنِ حالت تهوع ام زیرِ لب می گم: پس به کسی که از هلال احمریا خوشش نمیاد، چی می گن؟

ابروهاش تو هم گره می خوره و دستی میونِ موهاش میکشه: نامزدش پرستارِ هلال احمر بود...

بی توجه به ادامه ی جمله ای که نمیشنوم، با احساسِ هجومِ محتویاتِ معده ام، به سرعت از جا نیم خیز میشم و عق می زنم. سعی میکنم جلوی دهنمو بگیرم، تا وضعیت چندش آوری به وجود نیاد. به سرعت از رو صندلیش بلند می شه و نگران، صدام می زنه.

عق می زنم و سعی می کنم از جام کاملا بلند شم اما ، متوجهِ سرمی می شم که منو گیر انداخته. کمی از پتو فاصله می گیرم و با خجالت پشتمو به ایزدی می کنم و بالا میارم. حجمی از خونِ قرمز و شفاف...

سرمو روی پتو می ذارمو چشمامو فشار میدم و با نفس عمیقی سعی می کنم به چیزی فکر نکنم، من این همه بیماری رو باور ندارم! این همه ضعف ... نیومدم که سه روز نشده برگردم، من باید به هر قیمتی که شده، تا پایانِ دوره، اینجا باشم، باید به ثمر نشستن تلاشمو، نشون بدم. کشفیاتِ جدیدمو از کنترل سلامتِ بحران تکمیل کنم. من روی این یک هفته حسابِ زیادی باز کردم!

با اینکه دوتا پتو رومه، سرمای عجیبی تو تنم نشسته، جوری که لرز گرفتم و فکم به هم می خوره. سردرد کلافه ام کرده و کوفتگی و بدن درد رو با همه ی سلولهام حس می کنم...

با صدای نگرانِ دکتر پارسا چشمامو باز می کنم. چهره ی نگرانِ دکتر پارسا و ایزدی رو از نظرمی گذرونم و در جوابِ سوالِ دکتر پارسا که حالمو می پرسه با لرز جواب می دم که خوبم.


romangram.com | @romangram_com