#نقطه_سر_خط_پارت_123
ایزدی هر چه سعی می کنه نخندِ نمی تونه و با قهقه ای سرشو تکون می ده کوفته گفتنِ زیر لبی رضایی لبخند رو روی لبم میاره.
صدای خندانِ دکتر پارسا که لحظه به لحظه نزدیک تر میشه رو می شنوم: معلومه، بعد از 8 ساعت خوابیدن حالت حسابی خوب شده ها. ازت قطع امید کرده بودیم، گفتیم دیگه صداتو نمی شنویم. می دونی فشارت رو چند بود؟
سوالی به چهره ی خسته اش خیره میشم، لبخند به لب روشو ازم می گیره و با اشاره ای به رضایی با هم از چادر بیرون می رن.
نفس عمیقی می کشم و با استشمامِ بویِ چادر استراحتگاهِ بچه های امداد متعجب به لامپِ روشن خیره می شم. وقتی اومده بودم دنبالِ پتو چراغ نداشت!
ایزدی: کارِ مهندس رضاییه.
متعجب ابرومو بالا می دم و قبل از اینکه حرفی بزنم می گه: حالت خیلی بد بود، می لرزیدی و بدتر از اون فشارت از 7 کمتر بود. با فشاری که تو داشتی باورم نمی شد بتونی سرِ پا باشی، و با خنده ادامه می ده:چه برسه اونجوری جلویِ اشکان شاخ بشی!
می خندمو بی حال میگم: اگه جای مهندس رضایی بودم، برای این چادر لامپ نمی زدم.
-- خواستیم ببریمت چادرِ درمان، دکتر پارسا صلاح ندید. می گفت مردم با این وضعو حال ببیننت روحیشونو میبازن.
و باخنده نگاشو به لامپ می ده، اگه بدونی با چه سرعتی لامپو وصل کرد، شانس آوردیم، قبلا این قسمت کابل کشی شده بود. نگاشو از لامپ می گیره و میگه: گفتمت که پسر خوبیه.
می خندم و به سرفه میفتم، پسر خوب! خیلی از دشمنا هم دمِ مرگ در حقِ همدیگه لطف می کنن. با گلویی خشک می گم: گفته بودی با بچه ها تو زلزله ی بم آشنا شدی
--آره... با مهندس سمایی و دکتر پارسا. منو مهندس رضایی هم که با هم بودیم.
بی هوا، آخرین سوالی رو که قبل از بی هوش شدنم کنجکاوم کرده رو می پرسم: چرا دکتر پارسا، تو درمان به شما کمک نمی کنن. حتی وقتی بچه های ارتش برای کمک به دکترشون دنبال نفر اومده بودن ، از شما کمک خواستن.
نفس عمیقی می کشه و به پشتیِ صندلیِ پلاستیکی آبی رنگش تکیه می زنه: دکتر پارسا، متخصص مغزو اعصابن. تو بحران، برای امداد، ما به کمک کسایی نیاز داریم که تو درمانای سرپایی سریع باشن. خودتونم می دونین که دور موندن از حیطه ی درمان های سرِپایی، هرچقدرم که ماهر باشی، سرعتتو میاره پایین. پزشکای عمومی و پرستارا و بهیارا اینجور جاها بهتر می تونن کار کنن.
پس دلیلش این بود. الحق مدیریت منطقه رو به خوب کسی سپردن، نه به خاطر تخصصش بلکه بخاطر اینکه مدیریت رو خوب بلدِ، اداره کردنِ روستایی با 100 درصد تخریب، اونم با 5 نفر، کارِ هر مدیری نیست!! با لبخندی، چشمامو می بندمو نفس می گیرم و پیاپی سرفه می زنم.
از جاش بلند می شه و بعد از چند لحظه با لیوان یکبار مصرفِ آب به سمتم میاد. حینی که آبو بهم تعارف می کنه بی توجه به مردد بودنش واسه کمک کردن و نکردن برای نشستنم، به زحمت کمی از پتوی تا شده ی زیر سرم، فاصله می گیرم و جرعه ای می خورم و به حالتِ اولم برمی گردم. نفسِ عمیقی می کشم و پلکامو می بندم و آروم زمزمه می کنم: خیلی خسته این. شما هم استراحت کن... من حالم خوبه.
و سعی می کنم، به حالتِ تهوعی که یکباره احساسش کردم اهمیت ندم.
romangram.com | @romangram_com